اهمیت نماز اول وقت رو از نماز ظهر عاشورا می شه فهمید
ما شبیه یاران کدام دسته ایم؟
ادامه دارد...
ادامه ماجرای مسلم بن عقیل در کوفه
وقتی خبر ورود مسلم و بیعت کوفیان در کوفه منتشر شد، نعمان بن بشیر (والی کوفه منصوب از جانب معاویه و یزید) مردم را تهدید کرد که از مسلم دست بکشند اما مردم توجهی به او ننمودند. عبدالله بن مسلم بن ربیعه که هواخواه بنی امیه بود نامه ای به یزید نوشت و اخبار کوفه را به اطلاع او رساند و والی مقتدری از او درخواست کرد. ابن سعد و دیگران نیز به یزید چنین نامه هایی نوشتند.
یزید عبیدالله بن زیاد را علاوه بر امارت بصره والی کوفه نمود و برای او نامه نوشت که فورا به کوفه رود و مسلم را به دست آورده یا به قتل برساند یا از کوفه بیرون نماید.
ابن زیاد به کوفه رفت و خطبه ای خواند و مردم را سخت بترسانید و عده ای را وعده جایزه داد .
وقتی خبر به مسلم رسید به خانه ی هانی رفت و در آنجا پناه گرفت، شیعیان پنهانی به سوی او می آمدند و با او بیعت می کردند . ابن زیاد نمی دانست مسلم کجاست. تا اینکه غلام خود معقل را به عنوان جاسوس فرستاد تا خود را شیعه معرفی کرده هم جای مسلم را پیدا کند و هم شیعیان را شناسایی نماید. او موفق شد و هانی را دستگیر کردند.
جمعی بیعت کنندگان دور مسلم جمع شدند تا بر ابن زیاد حمله برند، ابن زیاد چون شورش کوفیان را دید. عده ای را فرستاد تا در بین مردم با شایعه پراکنی آنها را پراکنده سازند. سپس شبث بن ربعی را با گروهی از منافقان بیرون فرستاد ( تا نقش لشکری را بازی کنند که از سمت شام به طرف کوفه می آیند) و در کوفه ندا داد: بر بام های خود روید و لشکرهای شام را که به اینجا می آیند ببینید . بر خود رحم کنید و پراکنده شوید. و ...
ابومخنف از یونس بن اسحاق روایت کرده و او از عباس جدلی که: ما چهارهزار نفر بودیم که با مسلم برای دفع ابن زیاد خروج کردیم هنوز به قصر الاماره نرسیده بودیم که سیصد نفر شدیم.
مردم کوفه همین طور از اطراف مسلم پراکنده می شدند تا جاییکه زنان می آمدند و دست فرزندان یا برادران خود را گرفته به خانه می بردند و مردان می آمدند و فرزندان خود را می بردند.. مسلم نماز مغرب را در مسجد خواند درحالیکه از آن جماعت انبوه جز سی نفر باقی نمانده بود . جون خواست از مسجد بیرون آید بیشتر از ده نفر با او نبود و چون از کنده ی در پا بیرون گذاشت یک تنه تنها مانده بود.
پس از ماجراهای فراوان از مظلومیت مسلم، با دغل و فریب او را دستگیر کردند و در حالیکه تشنه بود در روز عرفه ، سر از تنش جدا نموده از بالای قصر الاماره بر زمین افکندند.
حرکت امام حسین علیه السلام از مکه معظمه به سمت کربلا
امام حسين عليه السلام در سوم ماه شعبان سال شصتم هجری به مکه وارد شده بودند و در بقیه آن ماه و ماه رمضان و شوال و ذی القعده در مکه حضور داشتند. در این مدت جمعی از شیعیان حجاز و بصره نزد ایشان جمع شدند و چون ماه ذی الحجه رسید حضرت احرام به حج بستند. روز هشتم ذى الحجة ، روز ترويه ، عمرو بن سعید بن العاص با جماعت بسیاری به بهانه حج به مکه آمدند اما در واقع از جانب یزید مامور بودند آن حضرت را گرفته نزد یزید برند یا ایشان را به قتل برسانند. پس امام به جهت حفظ جان خويش و حريم كعبه از يك سو و به انجام رساندن رسالت خود از سوى ديگر، با تبديل حج خود به عمره به سوى كوفه حركت كرده و ضمن خطبه اى بعد از حمد و سپاس الهى و درود بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
مرگ را بر انسان همچو گردنبند بر گردن دختران مقدر نموده اند؛ چقدر مشتاق ديدار اجداد خود، چون شوق يعقوب به ديدار يوسف هستم ! براى من شهادتگاهى را برگزيده اند؛ گويا گرگ هاى دشت نواويس و كربلا را مى بينم كه بند بند پيكرم را جدا كرده و مشك ها و شكمبه هاى خالى خود را از آن انباشته مى كنند.
از تقدير الهى گريزى نيست ؛ خشنودى خدا، خرسندى ما خاندان پيامبر است ؛ بر بلاى او شكيباييم كه خداوند پاداش صبر پيشگان را براى ما عطا مى كند. ذريه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از او جدا نخواهد شد؛ چشم حضرت در حريم قدس الهى ، به ديدارشان روشن شده و وعده خويش را در حقشان وفا مى نمايد.
كسى كه جانش را در راه ما بذل كرده و آماده ديدار خداوند متعال است ، بايد با ما سفر آغاز كند، به اميد خداوند، صبح رهسپاریم.
بسیاری او را سفارش کردند نرود، اما او وظیفه ی الهی خویش را قیام در برابر خلیفه ی ستمکاری چون یزید می دید و ذلت پذیرش بیعت آن فاسق و فاجر آشکار را نمی پذیرفت، نامه های اهل کوفه مکان قیام او را مشخص می کرد.
به منطقه اى به نام صفاح رسيد و فرزدق را ديد و درباره مردم كوفه سؤ ال كرد و فرزدق گفت :
دل هايشان با شما و شمشيرهايشان با بنى اميه است .
و سپس در محل حاجر جواب نامه مسلم بن عقيل را نوشته و با قيس بن مسهر به كوفه فرستاد:
بسم الله الرحمن الرحيم
از: حسين بن على
به : برادران مؤ من و مسلمانش
سلام بر شما!
خدا سپاس كه معبود حقى جز او نيست . اما بعد؛ نامه مسلم بن عقيل به دستم رسيد و خبر از اجتماع و عزم شما براى يارى و حق خواهى ما مى داد؛ از خداوند مسئلت دارم كه احسانش را براى همه ما مرحمت فرموده و شما را بر اين همت والا برترين پاداش را عطا فرمايد. من روز سه شنبه ، هشتم ذى الحجة ، از مكه به سوى كوفه رهسپار شدم و به محض ورود فرستاده ام بر شما، در امور خود شتاب كنيد؛ به اميد الهى ، همين روزها بر شما وارد مى شوم .
سپس حضرت مسير را ادامه داد و به منطقه اى به نام زرود رسيد، درین جا بود که زهير بن قين به امام حسین پیوست و در همین مکان بود که خبر شهادت مسلم و هانى به حضرت رسيد و ضمن طلب رحمت براى آندو، گريه فرمود و اهل كاروان ، مخصوصا زنان شيون و زارى نمودند.
كاروان در ادامه مسيرش به منزلگاه زباله رسيد و خبر شهادت قيس بن مسهر نيز در اين منزل به حضرت رسيد و امام حسين عليه السلام در اينجا و فرصت هاى ديگر به دست آمده ، همراهانش را آگاه مى ساخت كه اين سفر شهادت است تا كسانى كه بخاطر دنيا و پست و مقام و غيره با آنها همسفرند، حساب خود را از ايشان جدا كنند. سرانجام به منطقه اى به نام شراف رسيدند و حضرت از جوانان خواست تا آب زيادى بردارند و از اين محل دور نشده بودند که سپاهیان حر را دیدند، که آثار تشنگی در چهره شان نمایان بود، حضرت فرمان داد همه سپاه دشمن و حتی اسبانشان را سیراب کنند، حر ماموریت داشت از امام جدا نشود تا او را در کوفه نزد ابن زیاد ببرد و در هر حال مانع برگشت امام به مدینه شود. پس قرار شد به جانب راهی دیگر روند که نه به کوفه و نه به مدینه منتهی شود تا طبق قول مشهور روز دوم محرم به کربلا رسیدند. در همین جا بود که نامه ی ابن زیاد به حر رسیدکه در آن فرمان داده بود کار را بر حسین تنگ گیر و او را در محلی بی آب و آبادانی نگهدار. و کربلا چنین مکانی بود.
و کربلا کربلا کربلا...
ادامه دارد
فرمانده عشاق دل آگاه حسين است
بيراهه مرو ساده ترين راه حسين است
از مردم گمراه جهان راه مجوئيد
نزديک ترين راه به الله حسين است....
ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام
آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام
در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین
ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام
پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره
اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام
ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل
وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام
نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام
اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام
من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام
آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام
بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین
اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام
یکی دیگر از عواملی را که در به وجود آمدن قیام امام حسین علیه السلام ذکر می کنند عامل امر به معروف و نهی از منکر است.
این عامل با اهمیت ترین و جدی ترین و اصلی ترین عامل به وجود آمدن قیام سید الشهدا علیه السلام می باشد.
توضیح عامل امر به معروف و نهی از منکر و ارزش و اهمیت آن را در کلام شهید مطهری که در کتاب حماسه حسینی آمده را در ادامه مطلب بخوانید:
بر خلاف آنچه امروزه بسیار بر آن تاکید می شود شاید بتوان گفت کم اهمیت ترین عامل در به وجود آمدن قیام سید الشهدا علیه السلام این عامل می باشد.
توضیح عامل دعوت مردم کوفه و ارزش و اهمیت آن را در کلام شهید مطهری که در کتاب حماسه حسینی آمده را در ادامه مطلب بخوانید:
ابتدا درباره مسئله بيعت بحث میكنيم كه اين عامل چقدر دخالت داشت و امام در مقابل بيعت خواهی چه عكس العملی نشان داد و تنها بيعت خواستن برای امام چه وظيفهای ايجاب میكرد ؟
دو مفسده ی عظیم در بیعت با یزید وجود داشت:
1- تثبیت خلافت موروثی
2- تایید شخصیتی مانند یزید به عنوان خلیفه امت اسلامی
توضیح عامل بیعت و ارزش و اهمیت آن را در کلام شهید مطهری که در کتاب حماسه حسینی آمده را در ادامه مطلب بخوانید:
در ساختمان نهضت مقدس حسينی سه عنصر اساسی دخالت داشته است و مجموعا سه عامل به اين حادثه بزرگ شكل داده است:
1- بیعت
2- دعوت مردم کوفه
3- امر به معروف و نهی از منکر
اين سه عامل از نظر ارزش در يك درجه نيستند . هر كدام در حد معينی به نهضت امام ارزش میدهند.
متاسفانه در طول سال ها ما ارزش هریک از عوامل را با هم اشتباه گرفته ایم در صورتیکه تشخیص میزان اهمیت هرکدام از عوامل نسبت به هم ما را در شناخت بهتر قیام امام حسین علیه السلام بسیار یاری می دهد. و تشخیص اشتباه ما در تشخیص اهمیت این عوامل نسبت به هم ما را کیلومترها از امام و قیام الهی او دور می کند. و به سوء برداشت و سوء استفاده منجر می شود.
توضیح این سه عامل و ارزش و اهمیت آنها را در کلام شهید مطهری که در کتاب حماسه حسینی آمده را در ادامه مطلب بخوانید:
طرماح را می شناسی؟
او شیفته ی امام بود از شوق رسیدن به امام حسین در پوست خود نمی گنجید به امام هم رسید اما...
طبرى (تاريخ طبرى ، ج 7، ص 304.) مى گويد:
چهار تن به نام عمروبن خالد، سعد، مجمع و نافع بن هلال به همراهى طرماح بن عدى از كوفه حركت كرده بودند كه در منزل ((عذيب الهجانات )) با حسين بن على عليهما السلام مواجه گرديدند و در ضمن گفتگو با آن حضرت عرضه داشتند: يابن رسول اللّه ! ((طرماح )) در طول راه اين اشعار را زياد تكرار مى كرد و به جاى ((هدى )) براى شتران آنها را مى خواند:
((شترمن !از زجر و فشارم ناراحت نباش و پيش از صبح وهرچه زودترمراحركت بده .
بهترين سوارت را بهترين مسافرت را، تا به مردى برسانى كه آقايى و كرامت در سرشت و نژاد اوست .
آقاست و آزاد مرد است و داراى سعه صدر كه خداوند او را براى انجام بهترين امور به اينجا رسانده است .خدايش تا آخر دنيا نگهدارش باد))
چون اشعار طرماح كه حاكى از اشتياق فراوان او به درك حضور امام عليه السلام بود در حضور آن حضرت خوانده شد، امام عليه السلام در پاسخ آنان چنين فرمود:
((اما وَاللّه اِنِّى لاَرْجُو اَنْ يَكُونَ خَيْراً ...؛)) به خدا سوگند! اميدوارم اراده و خواست خدا درباره ما خير باشد خواه كشته شويم يا پيروز گرديم )).
آنگاه امام عليه السلام از اين مسافران عقيده و طرز تفكر مردم كوفه را سؤ ال نمود، عرضه داشتند يابن رسول اللّه ! امّا بزرگان و سران قبايل كوفه به عالى ترين و سنگين ترين رشوه از سوى ابن زياد نايل گرديده اند و اما افراد ديگر، قلبشان با شما و شمشيرشان بر عليه شماست . سپس جريان كشته شدن قيس بن مسهر صيداوى (پيك امام ) را به آن حضرت اطلاع دادند. امام با شنيدن اين خبر تاءسف بار، اين آيه را خواند :
((فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهْ ...؛)) گروهى از مؤ منان به پيمان خود (شهادت در راه خدا) وفا نمودند و گروه ديگر در انتظار، به سر مى برند و عهد و پيمان خويش را تغيير نداده اند)). آنگاه امام عليه السلام چنين دعا نمود:((اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا ولَهُمُ الْجَنَّة ...؛)) خدايا! بهشت را براى ما و آنان قرار بده و ما و آنان را در پايگاه رحمتت به مرغوبترين ثوابهاى ذخيره شده ات نايل بگردان )).
سپس ((طرماح )) سخن آغاز نمود و چنين گفت :
يابن رسول اللّه ! من به هنگام خروج از كوفه در كنار اين شهر، گروه زيادى را ديدم كه اجتماع كرده بودند چون انگيزه اين اجتماع را سؤ ال كردم گفتند: اين مردم براى مقابله با حسين بن على و جنگ با او آماده مى شوند، يابن رسول اللّه ! تو رابه خدا سوگند كه از اين سفر برگرد؛ زيرا من مطمئن نيستم حتى يك نفر از مردم كوفه به كمك و يارى شما بشتابد و اگر تنها اين گروه را كه من ديدم در جنگ با تو شركت كنند، در شكست تو كافى است در صورتى كه هر روز و هرساعت كه مى گذرد بر نيروى انسانى و تسليحات جنگى آنان افزوده مى شود.
طرماح ، چنين پيشنهاد كرد: يابن رسول اللّه ! من فكر مى كنم كه شما و من نيز در ركاب شما به سوى ((احبا)) كه منطقه سكونت قبيله ما ((طى )) و دامنه كوههاى سربه فلك كشيده است حركت كنيم ؛ زيرا اين منطقه آنچنان از امنيت برخوردار و از تعرض دشمن به دور است كه در طول تاريخ ، قبيله ما در مقابل سلاطين ((عسان )) و همه سفيد و سياه مقاومت نموده و به جهت وضع جغرافيايى ويژه اى كه دارد هيچ دشمنى به اين نقطه دست نيافته است ؛ گذشته از موقعيت جغرافيايى ، اگر شما ده روز در اين نقطه توقف كنيد، تمام افراد قبيله ((طى ))، سواره و با پاى پياده به يارى شما خواهند شتافت و من خودم تعهد مى كنم كه بيست هزار نفر شمشير به دست و شجاع از قبيله ام را به يارى تو برانگيزم كه در پيشاپيش شما با دشمن بجنگند تا هدف و برنامه شما روشن گردد.
امام در پاسخ و پيشنهاد طرماح فرمود: خدا به تو و به افراد قبيله ات جزاى خير بدهد.
سپس چنين فرمود:((اِنَّ بَيْنَنا وَبَيْنَ الْقَوْمِ عَهْداً وَمِيثاقاً ...؛)) در ميان ما و مردم كوفه عهد و پيمانى بسته شده است و در اثر اين پيمان امكان برگشت براى ما نيست تا ببينم عاقبت كار به كجا بينجامد)).
چون طرماح تصميم قاطع امام را ديد، اجازه خواست تا از حضور آن حضرت مرخص شود و آذوقه اى كه براى فرزندانش تهيه كرده است در كوفه به آنان برساند و هرچه سريعتر براى يارى امام به او، لاحق گردد. امام نيز به او اجازه داد.
طرماح با عجله به خانواده اش سر زد و در مراجعت قبل از رسيدن به كربلا از شهادت امام عليه السلام و يارانش مطلع گرديد.
........................................................................
طرماح نرو
حالا که به حسین رسیدی رهایش نکن
طرماح نرو
تو دیگر حسین را نمیبینی
...
عبيداللّه بن حر را می شناسی؟
عبيداللّه بن حر از هواداران عثمان بود و پس از كشته شدن وى به نزد معاويه رفت و در جنگ صفين در صف لشكريان او با على - عليه السلام مى جنگيد. در تاريخ از غارتگريها و راهزنيهاى عبيداللّه مطالب فراوان نقل گرديده است (به تاريخ طبرى ، ج 7، ص 168 و جمهره ابن حزم ، ص 385 مراجعه شود)
اما ... حسین از هدایت او هم ناامید نبود او را به خود رها نکرد که حسین به حقیقت مصباح الهدی است اما چه سود که او خود نخواست نجات یابد نخواست هدایت شود
امام با او ملاقات کرد اما او ...
خود عبيداللّه جريان اين ملاقات را چنين توصيف مى كند كه : چون چشمم به آن حضرت افتاد، ديدم من در دوران عمرم زيباتر و چشم پر كن تر از او نديده ام ولى در عين حال به هيچكس مانند او دلم نسوخته است و هيچگاه نمى توانم آن منظره را فراموش كنم كه وقتى آن حضرت حركت مى كرد چند كودك نيز دور او را گرفته بودند.
((ابن حر)) مى گويد: چون به قيافه امام تماشا كردم ، ديدم رنگ محاسنش شديدا مشكى است پرسيدم كه رنگ طبيعى است يا از خضاب استفاده كرده ايد؟ امام پاسخ داد اى ابن حر! پيرى من زودرس بود. و از اين گفتار امام فهميدم كه رنگ خضاب است .
به هرحال ، پس از تعارفات و سخنان معمولى كه در ميان عبيداللّه و آن حضرت رد و بدل شد امام خطاب به وى چنين فرمود:
((يَا ابْنَ الْحُرِّ اِنَّ اَهْلَ مِصْرِكُمْ؛)) پسر حر! مردم شهر شما (كوفه ) به من نامه نوشته اند كه همه آنان بر نصرت و يارى من اتحاد نموده و پيمان بسته اند و از من درخواست كرده اند كه به شهرشان بيايم ولى حقيقت امر برخلاف آن است كه آنان به من نگاشته اند و تو در دوران عمرت گناهان زيادى را مرتكب شده و خطاهاى فراوانى از تو سرزده است آيا مى خواهى توبه كنى و از آن خطاها و گناهها پاك گردى ؟)).
عبيداللّه گفت : مثلاً چگونه توبه كنم ؟
امام فرمود:((تَنْصُرُ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ وتُقاتِلُ مَعَهُ؛)) فرزند دختر پيامبرت را يارى كرده و در ركاب وى با دشمنان او بجنگى )).
عبيداللّه گفت : به خدا سوگند! من مى دانم كه هركس از فرمان تو پيروى كند، به سعادت و خوشبختى ابدى نايل شده است ولى من احتمال نمى دهم كه يارى من به حال تو سودى داشته باشد؛ زيرا در كوفه كسى را نديدم كه مصمم به يارى و پشتيبانى شما باشد و به خدا سوگندت مى دهم كه از اين امر معافم بدارى ؛ زيرا من از مرگ سخت گريزانم ولى اينك اسب معروف خود ((ملحقه )) را به حضورت تقديم مى كنم اسبى كه تا حال به وسيله آن دشمنى را تعقيب نكرده ام جز اينكه به اورسيده ام و هيچ دشمنى با داشتن اين اسب مرا تعقيب ننموده است مگر اينكه از چنگال او نجات يافته ام .
امام عليه السلام در پاسخ وى چنين فرمود:
((اَمَّا اِذا رَغِبْتَ بِنَفْسِكَ عَنّا ...؛)) حال كه در راه ما از نثار جان امتناع مى ورزى ما نيز نه به تو نياز داريم و نه به اسب تو زيرا من از افراد گمراه براى خود نيرو نمى گيرم )).
آنگاه امام اين جمله را نيز اضافه نمود:
((همان گونه كه تو بر من نصيحت نمودى من نيز نصيحتى به تو مى كنم كه تا مى توانى خود را به جاى دوردستى برسان تا صداى استغاثه ما را نشنوى و جنگ ما را نبينى ؛ زيرا به خدا سوگند! اگر صداى استغاثه ما به گوش كسى برسد و به يارى ما نشتابد خدا او را در آتش جهنم قرار خواهد داد)).
عبيداللّه از اين سخنان پندآميز امام پند نگرفت و به سپاه وى نپيوست ولى تا آخر عمر از اين جريان اظهار ندامت و پشيمانى مى نمود و براى از دست دادن چنين سعادتى ابراز تاءسف و تاءثر مى كرد.
.....................................
چرا نفهمیدی حسین کشتی نجات است تو خواستی غرق بمانی چون از مرگ سخت گریزانی!
ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین
سپس ابوثمامه به امام علیه السلام عرض کرد: یا اباعبدالله می خواهم که به یاران خود بپیوندم و نمی خوام زنده بمانم در حالیکه تو را تنها از اهل خود و کشته ببینم.
امام علیه السلام فرمود: « برو که ما نیز ساعتی دیگر به تو می پیوندیم »
پس به نبرد پرداخت تا اینکه زخم های زیادی برداشت و پسر عمویش قیس بن عبدالله او را به شهادت رساند
به نقل از فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام
امام علیه السلام سخن او بشنیده فرمود: « نافع جدایی تو بر همسرت ناگوار است، پس کاش دیدن شادی او را بر نبرد رفتن برمی گزیدی» عرض کردک ای فرزند رسول خدا چنانچه امروز تو را یاری نکنم فردا پاسخ رسول خدا صلی الله علیه و آله را چه بگویم؟
پس به نبرد پرداخت تا به شهادت رسید.
به نقل از فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام
سپس حصین بر امام حسین علیه السلام و اصحابش حمله کرد پس حبیب بن مظاهر به میدان آمد و قهرمانانه جنگید . سرانجام بدیل بن صریم تمیمی با شمشیر سر او را شکافت و شخصی دیگر از بنی تمیم نیزه بر او زد که بر زمین افتاد . خواست برخیزد، حصین بن تمیم شمشیر دیگری بر سرش زد که از پا درآمد و آن مرد تمیمی فرود آمد و سر حبیب را جدا کرد.
ابومخنف از محمد بن قیس نقل کرده که گفت: « چون حبیب بن مظاهر به شهادت رسید چهره امام علیه السلام در هم شکست و فرمود : « خود و یاران حامی خود را به حساب خدا می گذارم »
درود خدا بر او و وفاداری زیبایش
به نقل از فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام
ابوثمامه صائدی چون چنین دید عرض کرد: یا ابا عبدالله! جانم به فدایت باد می بینم که اینان به تو نزدیک شده اند . به خدا سوگند تو کشته نشوی تا من به خواست خدا پیش از تو کشته شوم. دوست دارم پروردگار خود را در حالی دیدار کنم که این نمازی را که وقتش رسیده خوانده باشم.»
امام علیه السلام سر برداشت و فرمود: « نماز را یاد آوردی خدا تو را از نماز گذارانی که در یاد اویند قرار دهد، اری اینک اول وقت نماز است .» سپس فرمود: « بخواهید از ما دست بردارند تا نماز گزاریم»
حصین بن تمیم گفت: نماز شما پذیرفته نیست.
حبیب بن مظاهر گفت: ای دراز گوش! آیا پنداری که نماز آل رسول پذیرفته نیست و نماز تو پذیرفته است؟!
ابومخنف گوید: امام علیه السلام خود اذان گفت و چون تمام کرد ندا داد: « وای بر تو ای عمر بن سعد آیا آیین های اسلام را از یاد برده ای؟! چرا دست از جنگ نمی کشی تا نماز بگذاریم و به جنگ برگردیم؟ »
ابن سعد پاسخی نداد امام علیه السلام فرمود: « شیطان بر او چیره گشته است »
و در روایتی آمده است: امام به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله فرمود: جلو بایستید تا نماز ظهر را ادا کنم » آنان جلو ایستادند و امام علیه السلام در جماعت حدود نیمی از اصحاب خود نماز را نماز خوف گزارد.
در لهوف آمده که سعید بن عبدالله بر اثر جراحاتی که بر او وارد شد به شهادت رسید.
شهادت می دهم تو نماز را به پاداشتی در جاییکه عقلها مدهوش و اشک ها را روان می ساخت.
به نقل از فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام
راوى گويد: حنظله بن اسعد شامى - رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ - در مقابل نور ديده رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و قرَّة العين بتول ، بايستاد و هر چه تير و نيزه و شمشير به سوى آن حضرت مى آمد، صورت و گردن خود را در مقابل باز مى داشت و آنها را به دل و جان در راه حسين عليه السّلام خريدار بود و به آواز بلند فرياد مى زد و آيات قرآن را تلاوت مى نمود:
يا قَوْمِ إِنّى اءَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الاَْحْزابِ مِثْلَ دَاءْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَعادٍ وَثَمُودَ وَالَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ، وَمَا اللّهُ يُريدُ ظُلْما لِلْعِبادِ وَيا قَوْمِ إِنّى اءَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمَ التَّنادِ، يَوْمَ تَولُّونَ مُدْبِرينَ ما لَكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ، يا قَوْمِ لا تَقْتُلُ حُسَيْنا فَيَسْحِتُكُمُ اللّهُ بِعَذابٍ وَقَدْ خابَ مَنِ افْتَرى .اى قوم من ! بر شما مى ترسم از روزى همانند روزهاى امت هاى پيشين چون قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه بعد از ايشان بودند و كافر شدند، خداى تعالى عذاب بر شما نازل كند (همانطور كه بر آنها نازل كرده بود) و خداى متعال اراده ظلم در حق بندگان خود ندارد؛ اى گروه ! مى ترسم بر شما از عذاب روز قيامت ، و آن روزى است كه روى مى گردانيد و فرار مى كنيد اما بجز خداى تعالى پناهگاه و حفظ كننده اى براى خود نخواهيد ديد
. اى مردم ! حسين را به شهادت نرسانيد كه خداى متعال شما را هلاك خواهد نمود و از رحمت خدا نوميد خواهد شد آن كسى كه به خدا افترا ببندد.
پس از موعظه ، ملتفت كعبه مراد و امام عِباد، گرديد وعرض نمود: آيا وقت آن نشده كه به سوى پروردگار خود رويم و به برادران خويش ملحق شويم ؟
سيّدالشهداء عليه السّلام در جواب آن يار با وفا، فرمود: بلى ، برو به سوى آنچه كه از دنيا ومافيها براى تو بهتراست و به سوى سلطنت آخرت كه هرگز آن را زوال و نابودى نباشد.
پس حنظلة بن اسعد چون شير شكار، قدم در مِضْمار كارزار نهاد و جنگ پهلوانان را پيشنهاد خاطره هاى سعادتمند خود ساخت و شكيبايى را بر ترسهاى بلا، شعار خويش نمود تا آنكه به دست فرقه اَشْقِيا به شهادت نائل آمد.
به نقل از لهوف
راوى گويد: پس از آن ، عمروبن خالد صيداوى قصد جان باختن كرد و خواست كه مردانه به ميدان محاربه مبادرت نمايد.
پس به خدمت سيّدالشهداء آمد عرض نمود: يا اباعبداللّه ، جانم به فدايت باد! همّت بر آن گماشته ام كه به اصحاب حضرتت ملحق گردم و مرا ناگوار است كه زنده باشم و تو را تنها و بى كس ببينم يا آنكه در حضور اهل بيت ، شما را مقتول مشاهده نمايم
حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام به او فرمود: قدم به ميدان بِنِه كه ما نيز پس از ساعتى ديگر، به شما ملحق خواهيم شد.
پس آن مخلص پاك دين در مقابل لشكر كين ، آمد و جهاد نمود تا گوى شهادت ربود. رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ.
به نقل از لهوف
. پس از او، جون مولاى ابوذر كه غلامى سياه بود شرفياب حضور سيّدالشهدا گرديد و اذن جهاد طلبيد.
آن حضرت فرمود: به هر جا كه خواهى برو؛ زيرا تو با ما آمده اى براى طلب عافيت ، چون قدم در ميدان جنگ نهادى حالا در راه ما خود را در آتش بلا ميفكن .
جون عرض نمود: يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! من در زمان