مسجد اشعث
مسجد جریر
مسجد سِماک
مسجد شبث بن ربعی
و بدین بناها شادمان بودند.
به نقل از منتهی الامال
ابن زیاد فرمان داد سر مبارک امام علیه السلام را در تمامی کوچه های کوفه بگردانند و در میان قبایل طوف دهند.
از زید بن ارقم روایت شده : وقتی که آن سر مقدس را عبور می دادند، من در غرفه ی خود بودم، آن سر را به نیزه کرده بودند چون مقابل من رسید شنیدم که این آیه را تلاوت می نمود:
« ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا »
سوگند به خدا موی بر اندامم راست شد و ندا در دادم: یابن رسول الله ! امر سر مقدس تو والله از قصه کهف و رقیم عجیب تر است.
به نقل از منتهی الامال
در منتهی الامال آمده:
شیخ مفید فرمود: پس ابن زیاد از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر برآمد و گفت: حمد و سپاس خداوندی که ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد امیرالمومنین یزید بن معاویه ( علیهما العنة) و گروه او را و کشت دروغگو ( نعوذ بالله) پسر دروغگو و اتباع او را.
در این وقت عبدالله بن عفیف ازدی که از بزرگان شیعیان امیرالمومنین علیه السلام و از زهاد و عباد اعظم بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم راستش در صفین نابینا شده بود و پیوسته ملازمت مسجد اعظم می نمود و اوقات را به صوم و صلاة به سر می برد، چون این کلمات را شنید، بانگ بر او زد که : ای دشمن خدا! دروغگو تو هستی و پدر تو زیاد بن ابیه و یزید که تو را امارت داده و پدر توست . ای پسر مرجانه! اولاد پیغمبر را می کشی و بر فراز منبر – مقام صدیقین – می نشینی و این سخنان را می گویی؟
ابن زیاد غضبناک شد ، فریاد زد که : این مرد را بگیرید و نزد من آرید، ملازمان ابن زیاد برخاستند و او را گرفتند. عبدالله طایفه ازد را ندا داد که مرا دریابید. هفتصد نفر از طایفه ازد جمع شدند و ابن عفیف را از دست ملازمان ابن زیاد گرفتند.
ابن زیاد را چون نیروی مبارزات ایشان نبود ، صبر کرد تا شب شد آن گاه فرمان داد تا عبدالله را از خانه بیرون کشیدند و گردن زدند و جسدش را در سبخه ( زمین شوره زار ضمن اینکه بعضی به جای سبجه، مسجد ذکر کرده اند) به دار آویختند.
در مصباح کفعمی آمده که سکینه خاتون گفت: وقتی پدرم کشته شد ، آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم، حالت بیهوشی به من دست داد در آن حال شنیدم که پدرم می فرمود:
شیعتی ما ان شربتم عذب ماء فاذکرونی
او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی
( شیعیان من هرگاه آب گوارایی نوشیدید مرا یاد کنید
هرگاه از غریبی یا شهیدی شنیدید برای من گریه کنید)
پس اهل بیت را از قتلگاه دور کردند ، ایشان را بر شتران برهنه( همان طور که قبلا گفتیم) سوار کرده به جانب کوفه روان ساختند.
بر حرب گاه چو ره آن کاروان فتاد
شور نشور واهمه را در گمان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیر و کمان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره هذا حسین از او
سر زد چنان که آتش او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعه ی رسول
رو در مدینه کرد که : یا ایها الرسول
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این خشک لب فتاده و ممنوع از فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه از این جهان زده بیرون حسین توست
پس روی در بقیع و به زهرا خطاب کرد
مرغ هوا و ماهی دریا کباب کرد
کای مونس شکسته دلان، حال ما ببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
اگر صبح قیامت را شبی است ، آن شب است امشب
طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
برادر جان یکی سر بر کن از خواب و تماشا کن
که زینب بی تو چون در ذکر یا رب یا رب است امشب
جهان پر انقلاب و من غریب ، این دشت پر وحشت
تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشب
سرت مهمان خولی و تنت با ساربان همدم
مرا با هر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب
صبا از من به زهرا( س) گو بیا ، شام غریبان بین
که گریان دیده ی دشمن به حال زینب است امشب
و محتشم کاشانی درین باب سروده:
کای بانوی بهشت بیا حال ما ببین
ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین
بنگر به حال زار جوانان هاشمی
مردانشان شهید و زنان در عزا ببین
منتهی الامال
حسین تو بهترین و باوفاترین اصحاب و خویشاوندان خود را شهید دید، اسارت حرمش را پیش بینی کرد، نماز ظهر عاشورایش را اقامه کرد، غریب و تنها با سپاهی عظیم جنگید لب تشنه شهید شد سرش بر نیزه رفت و بدنش لگدکوب اسبان گردید، تا حجت برهمه تمام شود ، تا منکر، همیشه تن لرزان بگردد، تادین جدش پابرجا بماند .
عباس، ماه هاشمی، علمدار حسین، امان نامه را رد کرد، سقای تشنه لب شد دو دستش را داد، عمود آهنین بر فرق سرش آمد، تیر بر چشمانش نشست ، سرش بر نیزه شد تا درس مامومی باشد برای همه در پیشگاه امامشان در همه ی اعصار
شش ماهه را گلو بریده شد تا نهایت شقاوت دشمن ولایت برساند ...
حالا نوبت انجام رسالت توست:
کربلا در کربلا نماند زینب ...
زینت علی کاروان سالاری کن ،خطبه بخوان و افشاگری کن، پیام شهیدان را برسان و دین خدا را یاری کن. طاغوتیان را رسوا نما. اشکار کن آنچه را آرزوی محو و نابودیش را داشتند. حیای زینبی را نشانشان ده ، صلابت علی را به یادشان آور ...
کربلا در کربلا نماند زینب علی ... زینت علی ... دختر علی ...
|
از اینجا دانلود کنید (با حجم 460Kb)
راهنمای دانلود: بر روی لینک کلیک راست کنید و گزینه Save Target As را انتخاب کنید.
|
راوى گويد: پس ار ورود اهل بيت عليه السّلام ، ابن زياد بد بنياد در قصردار الاماره نشست و صلاى عام در داد كه در آن مجلس عموم اهل كوفه حاضر گردند حكم نمود كه سر مطهر امام حسين عليه السّلام را در پيش روى آن لعين نهادند و زنان و دختران اهل بيت حضرت امام عليه السّلام و كودكان آن جناب در مجلس آن شقاوت ماب حاضر گرديدند؛ پس عليا مكرمه حضرت زينب خاتون عليه السّلام به قسمى كه او را نشناسند و ملتفت حال او نگردند نشست
ابن زياد شقى از حال آن مخدره سؤ ال كرد، ( در برخی منابع آمده چون حضرت زینب وارد مجلس شد مانند اسران رفتار ننمود سلام نکرد و اعتنایی به ابن زیاد نکرد ابن زیاد پرسید: من هذه المتکبرة؟ این زن متکبر کیست؟ ) حضرت زینب به او جوابی نداد اصلا به او محل نگذاشت.
به او گفتند: اين عليا مكرمه زينب خاتون دختر امير المومنين عليه السّلام است ابن زياد لعين متوجه آن جناب شد و با جسارت اين كلمات را گفت : حمد خدا را كه شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت.
حضرت زينب سلام الله علیها در جواب فرمود:
« اِنَّما يَفْتَضِحُ الْفاسِقُ وَ يَكْذِبُ الْفاجِرُ، وَ هُوَ غَيْرُنا. »رسوايى براى فاسقان است و دروغگويى درشان فاجران است و چنین کسی از ما نیست.
باز ابن زياد گفت : ديدى خدا با برادرت و اهل بيت تو چه كرد!
زينب كبرى فرمود:
« ما رَاءَيْتُ الا جَميلا، هولاءَ قَوْمُ كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتَلَ، فَبَرَزُوا الى مَضاجِعِهِمْ، وَ سَيَجْمَعُ اللّهُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ، فَتَحاجُّ وَ تُخاصَمُ فَانْظُرْ لِمَنِ الْفَلَجُ يَوْمَئِذٍ، هَبَلَتْكَ اءُمُّكَ يَابْنَ مَرْجانَةَ. »
من بجز زیبایی نديدم ، شهداى كربلا گروهى بودند (از بندگان خاص خدا) خدا عزوجل شهادت را براى ايشان مقدر فرموده بود و آنها به سوى آرامگاه ابدى خود شتافتند و به زودى خداى تعالى بين تو و آنها جمع نمايد و به حسابرسى پردازد و آنان عليه تو حجت اودند و با تو دشمنى نمايند؛ پس نظر نما كه در روز رستاخيز رستگارى و پيروزى از آن كيست ؟ اى ابن مرجانه ! مادرت به عزايت نشيند.
راوى گويد: با شنيدن اين گفتار از دختر حيدركرار، ابن زياد بدكردار در خشم شد چون مار، چنانكه مى نمود كه تصميم به قتل آن مخدره دارد پس عمرو بن حريث به آن ملعون ، گفت :
اى ابن زياد! اين زن است و طائفه زنان را بر سخنانشان مواخذه نمى كنند.
بازا ابن زياد شقى بى حيا، گفت: كه به تحقيق كه خدا سينه مرا شفا داد با كشتن حسين و سركشان اهل بيتش.
زينب كبرى عليه السّلام فرمود:
« لَعَمْرى لَقَدْ قَتَلْتَ كَهْلى ، وَ قَطَعْتَ فَرْعى وَ اجْتزثَثْتَ اءَصْلى فَإ ن كانَ هذا شِفاؤُكَ فَقَدِ اشْتَفَيْتَ »
به جان خودم سوگند! تو سرور و مولاى مرا كشتى و شاخ هاى درخت خاندان مرا برديد و ريشه زندگى مرا قطع كردى ، پس اگر اينها مايه شفاى درد تو است ، اكنون شفا يافته اى !؟
ابن زياد پليد گفت : اين زن قافيه گوست ، به جان خود سوگند كه پدر او هم شاعر و قافيه ساز بود.
زينب كبرى عليه السّلام فرمود: « يَابْنَ زِيادٍ ما لِلْمَراءَةِ وَ السَّجاعَةِ. »اى ابن زياد! زنان را با قافيه سازى و شعرپردازى چه كار است !
سپس ابن زياد متوجه به جانب امام زين العابدين عليه السّلام گرديد و گفت : اين كيست ؟ گفتند: اين على بن الحسين است .
ابن زياد گفت : مگر خدا على بن الحسين را نكشت ؟
امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: مرا برادرى بود نامش على بن الحسين كه به دست مردم در كربلا كشته شد.
ابن زياد گفت : چنين نيست بلكه به دست خدا كشته شد.
آن حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: ((الله يتوفى ))؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مى گيرد.
ابن زياد گفت : آيا تو را جرات بر جواب من است ، اين مرد را ببريد و گردنش را بزنيد.
زينب خاتون عليه السّلام فرمود: اى پسر زياد! از ما احدى را زنده نذاشتى ، اگر مى خواهى او را بكشى پس مرا هم به قتل برسان !
حضرت سيد الساجدين عليه السّلام به عمه مكرمه خود، فرمود: اى عمه ! لحظه اى آرام باش تا با اين لعين سخن گويم.
سپس متوجه ابن زياد شد و فرمود: « اءبِالْقَتْلِ تُهَدَّدنى يا ابْنَ زِيادٍ اءما عَلِمْتَ اءَنَّ الْقَتْلَ لِنا عادَةُ وَ كَرامَتُتنا الشَّهادَةُ. » اى پسر زياد! همانا مرا به كشتن مى ترسانى ، آيا نمى دانى كشته شدن براى ما عادت است و كرامت ما در شهادت است ؟
آنگاه ابن زياد بد بنياد حكم خود كه سيد سجاد عليه السّلام و ساير اهل بيت امام عباد را در خانه اى كه جنب مسجد اعظم كوفه بود، وارد نمودند زينب خاتون عليه السّلام فرمود: هيچ كس از زنان كوفه به نزد ما نمى آمد مگر ام ولد و كنيزكان ؛ زيرا ايشان هم مانند ما به بلاى اسيرى مبتلا شده بودند.
متن عربی این مطالب از لهوف را می توانید در ادامه مطلب مشاهده کنید:
استاد فاطمی نیا در برنامه مردم ایران سلام در تاریخ 3 / 11 / 86 در جواب این سوال اینگونه پاسخ دادند:
در کتاب زینب کبری از شیخ جعفر نقدی – که کتابی بسیار نفیس و با ارزش است – این گونه آمده که:
عبدالله بن جعفر در آن زمان نابینا شده و خانه نشین گشته بود و به همین دلیل در مدینه ماند و در کربلا حضور نداشت. اما همسر و دو فرزند خود را همراه امام فرستاده بود.
( عبدالله بن جعفر مرد بزرگ و باشرافتی بوده و عده ای معتقدند خود حضرت امیر ایشان را به دامادی انتخاب کرده اند)
از بزرگواری این اقا چنین گفته می شود که دائم در اضطراب بود تا اینکه خبر شهادت امام حسین علیه السلام را برای او آوردند و همچنین خبر شهادت دو پسرش عون و محمد
عبدالله بن جعفر غلامی داشته که این دو پسر را او بزرگ کرده بود و بسیار دوستشان داشت وقتی خبر شهادت دو پسر رسید آن غلام جمله ای در ناشکری بر زبان آورد. عبدالله بن جعفر بگونه ای ناراحت شد که او را زد و گفت:
والله اگر شرایطش را داشتم از حسین جدا نمی شدم.
والله تنها چیزی که داغ و مصیبت فرزندانم را کم می کند این است که آن دو در رکاب حسین علیه السلام به شهادت رسیدند.
با اندکی تغییر و تخلیص
استاد فاطمی نیا در برنامه مردم ایران سلام در تاریخ 3 / 11 / 86 در جواب این سوال اینگونه پاسخ دادند:
در جواب این سوال احتمالات گوناکون مطرح شده و اضطراب زیاد است
یک احتمال ضعیف این است که می گویند در مدینه قحطی شده بود و ایشان به این دلیل مدینه را ترک کردند
یک احتمال دیگر که بعضی علمای شیعه و سنی مذهب گفته اند این است که حضرت زینب به دلیل خطبه های زیادی که در مدینه داشتند ، باعث شده حکومت احساس خطر کند و ایشان در حقیقت تبعید شده اند به شام
اما علتش کامل روشن نشده ولی روشن است که قطعا ایشان در مدینه از دنیا نرفته و آنجا دفن نشده اند
من این گونه تا به حال برایم روشن شده که مزار ایشان همان مزار مشهور در شام است که مردم زیارت می کنند
اما ممکن است بعدا مدارکی کشف شود که ما را هم قانع کند این گونه نیست.
اما عده ای می گویند احتمالا خانمی که در مصر دفن شده هم خانم جلیله ای بوده است . مرحوم سید محسن امین می نویسد: آن خانم جلیله ای که در مصر دفن شده ایشان هم نامشان زینب بوده و گویا نام پدر ایشان هم علی بوده است و این تشابه اسمی باعث شک عده ای شده است.
با اندکی تغییر و تخلیص
اینکه امام حسین علیه السلام با ذلت از دشمن آب تمنا کرد، یا اینکه در آن بحبوبه ی عاشورا برای قاسم نوجوان عروسی به پا نمود و یا اینکه لیلا نذر کرد اگر علی اکبر برگردد از کربلا تا مدینه ریحان بکارد، تنها تحریفات عاشورا نیست.
تحریفات دیگری هم هست و آن اینکه ما امام حسین و قیام الهی او را را مثل یک شی آنتیک و عتیقه نمایش دهیم. شی ای بسیار باشکوه و ارزشمند اما فقط قابل تماشاکردن و غیر قابل هیچ استفاده ی دیگر!
مثل آبی که پشت یک سد انباشته شده و دیدنش انسان را به تحسین وا می دارد اما قابل نوشیدن نیست، این آب باید وارد شبکه آبرسانی شود وارد لوله ها شده به منزل ما برسد و برای ما قابل استفاده باشد.
پیام کوتاه امام حسین در روز عاشورا این بود:
و لکم فیَّ اسوة ( و برای شما در من الگویی ست)
امام حسین دریای رحمت است و هر که ذره ای طالب هدایت باشد به اندازه ی ظرفیت او نور می بخشد.
وقتی برای کودکان از امام حسین حرف می زنید نباید بگویید: امام حسین علیه السلام برای دین خدا ، برای عزت جنگید و هرگز زیر بار ذلت نرفت. به او بگویید: وقتی همه ی یاران امام حسین علیه السلام شهید شد ، آقا با همه خداحافظی کرد اما یادش نرفت که با کوچولوی شش ماهه اش خداحافظی کنه بلکه با او یک خداحافظی اختصاصی کرد. تازه این موقع جنگ بود معلومه در مواقع دیگه چقدر بچه های کوچیک رو اهمیت می داد چقدر دوسشون داشت. این یک پیغام حسینیه برای آن کودک
یا وقتی برای یک پیرمرد از امام حسین حرف می زنید بگویید: امام حسین دو بار برای نصیحت و به قصد هدایت کردن عمر سعد به پیش او رفت.
تو هم اگر دیدی دو تا جوون دارن زندگیشونو نابود می کنند ، تو پاشو برو دستشونو بگیر، پادرمیونی کن، ریش گرو بزار، نگو چرا من شخصیت خودم رو کوچک کنم؟ چرا من برم؟ به خاطر دو تا جوون ناپخته! نه تو از حسین فاطمه بالاتری نه او از عمر سعد پایین تر.
برای اروپاییها اگه می خواهید از حسین بگویید، اگر پرسیدند پیام حسین برای امروز ما چیه؟ بگید پیام اینه که خودتونو ارزون نفروشید. شما خیلی باارزش هستین به هوس ها و راحت طلبی ها خودتونو نفروشین نزارین هوس ها شما را راه ببرند ، شخصیت شما رو باید استعدادهاتون شکل بده نه هواهاتون.
مثل یک کامپیوتر که حق نداریم باهاش مثل ماشین حساب یا آتاری رفتار کنیم، استعدادهای زیادی در او گنجانده شده که سازنده او خبر داره، میشه باهاش وصل شد به شبکه جهانی اینترنت، میشه هزاران اطلاعات را در کسری از ثانیه پردازش کرد ...
شما هم خیلی باارزشین ، از استعدادهای خودتون کامل استفاده کنید.
امام حسین علیه السلام خودشون فرمودند برای شما در من اسوه ای است. در هر زمان، در هر سن، در هر مکان و شرایطی که باشید برای شما درس هست از مکتب حسین.
این درس ها رو پیدا کنیم و در زندگیمون به کار بگیریم.
صحبت های حجت الاسلام نقویان/ با اندکی تغییر و تخلیص
سپس امام سجاد عليه السّلام به اهل كوفه اشاره نمود كه ساكت باشيد. پس همه ساكت شدند پس امام سجاد عليه السّلام حمد و ثناى الهى به جا آورد و نام نامى رسول گرامى صلى الله عليه و آله بر زبان راند و درود نامحدود بر روان احمد محمود صلى الله عليه و آله فرستاد؛ سپس فرمود: اى مردم ! هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد و آنكه نمى شناسد حسب و نسب مرا، پس من خود را براى او معرفى مى كنم :
منم على بن حسين بن على بن ابى طالب !
منم فرزند آن كسى كه او را در كنار نهر فرات سر از بدن جدا نمودند بودن آنكه گناهى مرتكب شده باشد يا آنكه سبب قتل كسى گرديده باشد؛
منم فرند كسى كه هنك حرمت او را نمودندو حق نعمتش را ناسپاسى كردند و اموالش را به غارت بردند و عيالش را اسير نمودند؛
منم فرزند آن كسى كه به شكل ((صبر)) او را كشتند.اين قدر زخم بر بدنش زدند كه طاقت و توانائيش برفت و همين شهيد شدنش با ظلم و ستم در خفريه ما اهل بيت كفايت مى كند.
اى مردم ! شما را به خدا سوگند كه آيا بر اين مدعا اگاه و معترفيد كه نامه ها به پدرم نوشتيد و با او غدر كرديد و مكر نموديد و عهد و ميثاق با به او داديد (كه او را يارى كنيد و با دشمنانش جنگ نماييد) و در عو، با او قتال كرديد تا او را شهيد نموديد پس بدى و زيان باد مرا آنچه را كه از براى آخرت خود از پيش فرستايد و قبيح باد راءى شما! به كدام ديده به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله نظر خواهيد نمود، كه در روز قيامت به شما خواهد گفت : شما عترت ما را كشتيد و هتك حرمت من نموديد؛ پس شما از امت من نيستيد.
رواى گويد: از هر جايى صداى ناله بلند شد و گروهى از كوفيان به گروهى ديگر همى گفتند كه هلاك شديد و خود نمى دانيد.
پس آن حضرت فرمود: خدا رحمت كند آن مرد را كه اندرز مرا بپذيرد و وصيتم را در راه رضاى خدا و رسولش و اهل بيتش قبول نمايد؛ زيرا ما را در تاسى به رسول صلى الله عليه و آله كردار نيكو است .
مردم كوفه همگى گفتند: اى فرزند رسول ! ما همه گوش به فرمان توييم و حرمت تو را نگهبانيم و از خدمت رو بر نمى گردانيم ؛ آنچه امر است رجوع بفرما، خدايت رحمت كند؛ ما با دشمنانت دشمنيم و با دوستانت دوستيم ما يزيد پليد را به فتراك بسته به خدمت آورديم و از آن كسى كه بر تو و در حقيقت بر ما ستم روا داشت از او بيزارى مى جوييم.
امام سجاد عليه السّلام فرمود: ((هيهات هيهات ....))؟! يعنى هيهات هيهات ! اى مردم غدار مكار، آنچه نفس شما به آن ميل نموده ، نخواهيد رسيد؛ تصميم داريد همانطور كه به پدرانم ستم نموديد بر من نيز همان سلوك روا داريد؟ ((كلا رورب الراقصات )) به پروردگار شتران هروله كننده سوگند! كه چنين امرى واقع نخواهد شد؛ زيرا هنزم جراحت مصيبت پدر بهبودى نيافته ديروز پدرم با يارانش به دست شما كشته شد هنوز مصيبت شهادت رسول صلى الله عليه و آله و على عليه السّلام و فرزندان پدرم فراموشم نگرديده و اين غم غضه ها هنوز در كام من باقى است و تلخى آن راه نفس و گلويم را گرفته و در سينه ام گره بسته اكنون در خواستم آن است كه نه ياور من باشيد و نه دشمن ما.
آنگاه امام سجاد عليه السّلام اين ابيات را خواند: ((لا غرو ان ...))؛ يعنى عجب نيست اگر حسين عليه السّلام را كشتند؛ زيرا پدر او على عليه السّلام را نيز كه بهتر از او بود به شهادت رساندند. پس خشنود نباشيد اى كوفيان كه حسين عليه السّلام شهيد شد؛ زيرا گناه اين خوشحالى و خشنودى بسيار بزرگ است فرزند رسول صلى الله عليه و آله در كنار نهر فرات به شهادت نائل آمد، جانم به فدايش باد! جزاى آن كس كه او را شهيد كرده ، آتش جهنم است
سپس امام سجاد عليه السّلام فرمود: ((رضينا....))؛ ما خشنوديم از شما سر به سر، نه به يارى ما باشيد و نه به ضرر ما.
متن عربی این سخنرانی را در ادامه مطلب ببینید:
بشير بن حذلم اسدى مى گويد: در آن روز به سوى زينب دختر امير المومنين عليه السّلام متوجه شدم ، به خدا سوگند! در عين حال كه سخنورى توانا و بى نظيرى بود، حيا و متانت سراپاى او را فرا گرفته بود و گويا سخنان گهربار على عليه السّلام از زبان رساى او فرو مى ريخت و او على وار سخن مى راند به مردم اشاره نمود سكوت را مراعات نمايند در اين هنگام نفسها در سينه ها حبس گشت و زنگهاى شتران از صدا افتاد پس زينب كبرى عليه السّلام شروع به سخنرانى نمود:
((الحمدالله ....)) اما بعد، اى مردم كوفه ! اى اهل خدعه و غدر! آيا براى گرفتارى ما گريه مى كنيد؛ پس اشك چشمانتان خشك مباد!
و ناله هايتان فرو منشيناد! جز اين نيست كه مثل شما مردم مثل آن زن است كه رشته خود را بعد از آنكه محكم تابيده شده باشد تاب آن را باز گرداند شما ايمان خود را مايه دغلى و مكر و خيانت در ميان خود مى گيريد؛ ايا در شما صفتى هست الا به خود بستن بى حقيقت و لاف و گزاف زدن و به جز الايش به آنچه موجب عيب و عار است و مگر سينه ها مملو از كينه و زبان چاپلوسى مانند كنيزكان و چشمك زدن مانند كفار و دشمنان دين . يا گياهى را مانيد كه در منجلابها مى رويد كه قابل خوردن نيست يا به نقره اى مانيد كه گور مرده را به آن آرايش دهند.
آگاه باشيد كه بد كارى بوده آنچه را كه نفس هاىشما براى شما پيش فرستاد كه موجب سخط الهى بود و شما در عذاب آخرت ، جاويدان و مخلد خواهيد بود.
ايا گريه و ناله مى نماييد، بلى به خدا كه گريه بسيار و خنده كم بايد بكنيد؛ زيرا به حقيقت كه به ننگ و عار روزگار آلوده شديد كه اين پليد را به هيچ آبى نتوان شست ؛ لوث گناه كشتن سليل خاتم نبوت و سيد شباب اهل جنت را چگونه توان شست ؟! كشتن همان كسى كه در اختيار نمودن امور، او پناه شما بود و در هنگام نزول بلا، فرياد رس شما و در مقام حجت با خصم ، رهنماى شما و در آموختن سنت رسول الله صل الله عليه و اله را، بزرگ شما بود.
آگاه باشيد كه بد گناهى بود كه به جا آورديد، هلاكت و دروى از رحمت الهى بر شما باد و به تحقيق كه به نوميدى كشيد كوشش شما و زيانكار شد دستهاى شما و خسارت و ضرر گرديد اين معامله شما؛ به غضب خداى عزوجل برگشتيد و زود شد بر شما داغ ذلت و مسكنت ؛
واى بر شما باد، اى اهل كوفه !
آيا مى دانيد كدام جگر رسول خدا صلى الله عليه و آله را پاره پاره نموديد و چه بانوان محترمه ، معززه چو در گوهر را آشكار ساختيد كدام خون رسول خدا را ريختيد و كدام حرم او را ضايع ساختيد؟
به تحقيق كه كارى قبيح و داهيه اى ناخوش به جا آورديد كه موجب سرزنش است و ظلمى به اندازه و مقدار زمين و آسمان نموديد.
آيا شما را شگفت مى آيد كه اگر آسمان خون بر سرتان باريده است و البته عذاب روز باز پسين خوار كننده تر است و در آن روز شما را ياورى نخواهد بود؛
پس به واسطه آنكه خدايتان مهلت داد سبك نشويد و از حد خويش خارج نگرديد؛ زيرا عجله در انتقام ، خداى را به شتاب نمى آورد و او با بى تاب نمى كند كه ببر خلاف حكمت كارى كند و نمى ترسد كه خونخواهى كردن از دست او برود.