تبليغاتX
امام حسین علیه السلام
زندگی نامه، حکایات، احادیث و روایات، کربلا، یاران، پیام های نهضت حسینی، عزاداری، شعر

 


معاويه در صدد بود كه وليعهدى يزيد را بين مردم استحكام بخشد؛ از اينرو از هر فرصتى جهت گرفتن بيعت براى يزيد استفاده مى كرد.


وقتى امام حسين عليه السلام به مكه رفت ، مردان و زنان بنى هاشم و انصار و حتى با فرستادن نمايندگى ، تمام افراد حاضر از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در مكه گرد آورد تا مسائل سياسى جامعه اسلامى را به مسلمانان گوشزد نمايد؛ از اينرو حضرت به پا خاست و از مناقب امام على عليه السلام برای مردم سخن گفت این سخنان ارزشمند را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:14  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 

 


روزى امام حسين عليه السلام از كنار فقراء و مساكين كه در حال خوردن خوراك فقيرانه خود بودند، عبور كرد كه ايشان حضرت را به سفره غذاى دعوت كردند و امام حسين عليه السلام نشست و با ايشان هم غذا شد و آيه ان الله لا يحب المستكبرين(سوره نحل 22)را تلاوت فرمود و سپس به ايشان فرمود:


من دعوت شما را پذيرفتم ؛ پس شما نيز دعوت مرا بپذيريد.


در اينحال فقرا، همگى ، به منزل حضرت رفته و امام عليه السلام از آنها پذيرايى به عمل آورد

 

بحار الانوار ج 44، ص 189. به نقل از کتاب قصه های امام حسین علیه السلام گردآورنده محمدحسین مهرآیین

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:12  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

احسان و بخشش


روزى باديه نشينى نزد امام حسين عليه السلام آمد و گفت :


روزى از جدت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود: حاجات خود را يا از عرب شريف و يا مولاى كريم و يا حامل قرآن و يا شخص گشاده رو بخواهيد. و شما عرب بوده و كرامت سيرت شما و قرآن بين شما نازل شده است و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه هرگاه بخواهيم به او نظر كنيم ، به حسن و حسين بنگريم

.
در اينحال وقتى امام حسين عليه السلام از حاجت و مشكلش پرسيد، او نيازش را روى زمين نوشت و حضرت فرمود:


از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود: نيكى و بخشش به افراد، به قدر معرفت و شناخت ايشان است . (المعروف بقدر المعرفة .)و پدرم فرمود: ارزش هر شخصى احسان و نيكوكارى اوست . ( قيمة كل امرى ما يحسنه .) از اينرو از تو سه سؤ ال مى پرسم ؛ اگر پاسخ دهى ، سه هميان و اگر دو سؤ ال را پاسخ دهى ، دو هميان و اگر يكى را جواب دهى ، يك هميان نقره و زر به تو مى دهم

.
آن مرد قبول كرد و حضرت پرسيد:


بهترين عمل كدام است ؟


او جواب داد:


ايمان به خدا.


حضرت پرسيد:


نجات از هلاكت به چه چيز است ؟


او پاسخ داد:


اطمينان به خدا.


امام حسين عليه السلام پرسيد:


زينت عبد و بنده خدا به چيست ؟


او اظهار داشت


علم و دانشى كه تواءم با حلم و بردبارى باشد.


حضرت پرسيد:


اگر آنرا نداشت

.
او پاسخ داد:


فقر تواءم با صبر و شكيبايى

 .
حضرت پرسيد:


اگر آنرا نداشت

.
آن مرد گفت

:
صاعقه اى از آسمان فرود آيد و او را نابود كند.


در اينحال امام حسين عليه السلام خنديد و سه هميان نقره و زر به او عطا فرمود.

 

 

احقاق الحق 11/444 - 440 و فضائل الخمسة من الصحاح السته 3/270 و بحار الانوار 44/196. به نقل از کتاب قصه های امام حسین علیه السلام گردآورنده محمدحسین مهرآیین

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:11  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 


بعد از شهادت امام حسن مجتبى عليه السلام ، عده اى نزد امام حسين عليه السلام آمده و اظهار داشتند:


اى فرزند رسول خدا! چند نفر از ياران ما به معاويه پيوسته و ليكن ما نزد شما آمديم

 .
امام حسين عليه السلام فرمود:


در اينصورت من به شما بيش از بخشش معاويه به آنها، هديه مى دهم

.
ايشان گفتند:


جانمان فداى شما؛ ما براى دين خود اينجا آمديم

.
امام حسين عليه السلام پس از سكوتى پر معنا، فرمود:


آنچه مى گويم ، قطره اى از درياست ؛ كسى كه ما را نه به جهت خويشاوندى و نيكى و احسان ما به او بلكه فقط براى خدا و رسول خدا دوست بدارد، روز قيامت چون اين دو (حضرت دو انگشت سبابه را كنار هم قرار داد. با ما خواهد بود.

 

 

بحار الانوار 27/127. به نقل از کتاب قصه های امام حسین علیه السلام گردآورنده محمدحسین مهرآیین

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:11  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 


روزى امام حسين عليه السلام نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد و وقتى نگاهش به حضرت افتاد، گريه كرد و امام حسن عليه السلام پرسيد:


اى ابا عبدالله ! براى چه گريه مى كنى ؟


امام حسين عليه السلام فرمود:


گريه ام بخاطر آنچيزى است كه بر سر تو مى آيد.


امام حسن عليه السلام فرمود:


آنچه من گرفتارش خواهم شد، زهرى است كه با نيرنگ به من مى خورانند و با آن كشته مى شوم و ليكن هيچ روزى چون روز (شهادت ) تو نيست اى ابا عبدالله !؛ سى هزار نفر كه خود را از امت جدمان ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم ، دانسته و خود را مسلمان مى نامند، بر تو هجوم آورده و به كشتن و ريختن خون و هتك حرمت و اسيرى خاندان و غارت خيمه هاى تو اقدام مى كنند و آن هنگام نفرين و لعنت (خدا و فرشتگان ) بر بنى اميه فرود آيد و از آسمان خاكستر و خون ببارد و هر چيزى حتى حيوانات وحشى در بيابانها و ماهيان درياها براى تو بگريند.

 

 

امالى صدوقى /101 حديث 3 و بحار الانوار 45/218 و مقتل المقرم /242. به نقل از کتاب قصه های امام حسین علیه السلام گردآورنده محمدحسین مهرآیین

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:10  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 


در جنگ صفين ابو ايوب اعور، يكى از فرماندهان لشكر معاويه ، آب را به روى لشكر على عليه السلام بست ؛ از اينرو حضرت على عليه السلام عده اى از سواره نظام را براى گشودن راه آب فرستاد و ليكن همه ايشان با نااميدى و شكست برگشتند؛

 

در اينحال امام حسين عليه السلام با كسب اجازه از امير المؤ منين ، على عليه السلام ، با چند سوار به سوى ميدان رفت و ابو ايوب و يارانش را شكست داد و خيمه اى آنجا زد و نزد پدر بزرگوارش ، امام على عليه السلام ، آمد و خبر پيروزى را به اطلاع حضرت رساند؛ در اينحال حضرت على عليه السلام گريه كرد و فرمود:


اين اولين فتح و پيروزى به بركت حسين نصيب ما شد.


و اظهار داشت:


كشته شدن او را در كربلا با لب تشنه به ياد آوردم؛ بگونه اى كه اسب او گريزان و شيهه زنان مى گويد:


امان و امان ! از دست امتى كه فرزند دختر پيامبر خود را كشتند.

 

 

بحار الانوار 44/266 و المنتحب للطريحى 2/300 و مقتل المقرم /332. به نقل از کتاب قصه های امام حسین علیه السلام گردآورنده محمدحسین مهرآیین

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:10  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 


بعد از حكم تبعيد ابوذر، عثمان دستور داد تا كسى او را مشايعت نكرده و با او سخن نگويد و ليكن امام على عليه السلام ، عقيل ، عمار ياسر، امام حسن و حسين عليه السلام ضمن مشايعت ، سخنانى را بدرقه راه ابوذر نمودند؛ در اين راستا امام حسين عليه السلام فرمود:


عمو جان ! به يقين خداوند متعال قدرت تغيير آنچه را مى بينى دارد؛ باريتعالى هر روز در كارى است؛ آنان دنيايشان را از تو و تو دينت را از ايشان بازداشتى ؛ چقدر تو بى نياز از دنياى آنان و ايشان محتاج دين تو مى باشند! از خداوند متعال صبر و يارى خواه و از آزمندى و بى تابى به او پناه ببر؛ بطور يقين صبر نشانه ديندارى و كرامت افراد است و آزمندى روزى را پيش نياورده و بى تابى اجلى را به تاءخير نمى اندازد

 

بحار الانوار 22/412. به نقل از کتاب قصه های امام حسین علیه السلام گردآورنده محمدحسین مهرآیین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:9  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 

 


مدتى كوفه از باران رحمت محروم بود؛ از اينرو كوفيان نزد على عليه السلام آمده و از حضرت خواستند كه از خداوند متعال باران طلب كند.


حضرت على عليه السلام اين كار مهم را بر عهده امام حسين عليه السلام گذارد؛ از اينرو امام حسين عليه السلام به پا خاست و بعد از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:


اللهم ! معطى الخيرات و منزل البركات ! ارسل السماء علينا مدرارا واسقنا غيثا مغزارا واسعا غدقا مجلا سحا سفوحا فجاجا تنفس به الضعف من عبادك و تحيى به الميت من بلادك . آمين رب العالمين !


بارالها! اى بخشنده خيرات و فرود آورنده بركات ! باران سرشار بر ما بباران و ما را با بارانى فراگير، انبوه ، پردامنه ، پيوسته و مستمر، روان و فرو رونده در زمين عطا فرما كه ناتوانى را از بندگانت برداشته و زمين هاى مرده خود را زنده سازى . آمين اى پروردگار هستى !


دعاى حضرت تمام نشده بود كه آسمان را ابر گرفت و بارندگى شروع شد.

 

 

بحار الانوار 44/187. به نقل از کتاب قصه های امام حسین علیه السلام گردآورنده محمدحسین مهرآیین

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:9  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 

 

نهيب

)
روزى عمر بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بين سخنانش ‍ خود را خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خواند و خويشتن را به مؤ منان اولى و برتر از خودشان دانست ؛ در اينحال امام حسين عليه السلام نهيب زد:


اى دروغگو! از منبر پدرم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، فرود آ.


عمر گفت

:
درست است كه منبر پدر توست وليكن اين سخنان را پدرت ، على بن ابيطالب ، به تو آموخته است ؟


امام حسين عليه السلام فرمود:


به جانم قسم ، پدرم هدايتگر و من پيرو او هستم ؛ بيعت با او را كه خداوند متعال توسط جبرييل دستورش را ابلاغ فرمود، از زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر عهده همه مردم است و جز بى باوران به كتاب الهى ، كسى آنرا انكار نمى كند؛ مردم پدرم را به دل شناخته و با زبان انكار نمودند؛ و اى بر كسانى كه حق ما، اهل بيت ، را انكار كنند؛ محمد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، آنها را در شدت عذاب ، با خشم و غضب خواهد ديد.


عمر گفت

:
اى حسين !بر انكار كننده حق پدرت لعنت خدا باد؛ مردم به جاى ما اگر پدرت را به اميرى بر مى گزيدند؛ اطاعتش مى كرديم

.
امام حسين عليه السلام فرمود:


اى پسر خطاب ! قبل از اينكه ابوبكر را امير خود قرار دهى تا بدون هيچ دليل و حجتى از پيامبر و رضايت خاندان او ترا بر مردم حكمران كند، چه كسى ترا بر خودش فرمانروا قرار داد؛ آيا خشنودى شما خشنودى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خشنودى خاندانش موجب خشم اوست ؟! اگر زبانى استوار در تصديق و كردارى كه ايمان داران ياريش رسانند بود، بر آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم چيره نمى شدى كه بر منبرشان رفته و به كتابى كه در بين ايشان نازل شده و تو غير از شنيدن آن ، نه حروفش را شناخته و نه معنا و تاءويلش را مى دانى ، حاكم بر آنان شوى .
همه افراد اعم از خوب و بد، نزد تو يكى است ؛ خداوند ترا جزا و پاداشى دهد كه سزايش هستى و از آنچه (بدعت ) پديد آوردى ، به سختى مؤ اخذه ات كند.


عمر خشمگين از منبر فرود آمد و با عده اى از طرفدارانش به در خانه على عليه السلام رفت و بعد از كسب اجازه وارد شد و گفت

:
اى اباالحسن ! امروز از فرزندت ، حسين ، چه كه نديدم ؛ با صداى در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با ما سخن گفته و اوباش و اهل مدينه را بر من مى شوراند.


در اينحال نخست امام حسن عليه السلام در پاسخ او فرمود:


آيا كسى كه اجازه حكم از خداوند متعال و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ندارد، بر شخصى چون حسين عليه السلام ، فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، خشم كرده و هم كيشانش را اوباش مى خواند؟! به خدا قسم جز به دست اوباش به حكومت نرسيدى ؛ پس خداوند تحريك كننده اوباش را لعنت كند.


حضرت على عليه السلام ضمن دعوت امام حسن عليه السلام به آرامش ‍ فرمود:


ابا محمد! آرام ؛ به يقين تو هرگز زود به خشم نيامده و از خاندان پست و فرومايه نبوده و عرق آشفته حالان در تو نيست ؛ سخنم را بشنو و در سخن گفتن شتاب مكن

.
عمر گفت

:
اباالحسن ! آندو به چيزى جز به خلافت ، نمى انديشند.


امام على عليه السلام فرمود:


ايشان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نزديك تر از آنند كه در پى آن باشند وليكن تو آندو را به حق شان خشنود نما تا پس از ايندو همه از تو راضى شوند.


عمر پرسيد:


خشنودى شان در چيست ؟


امام على عليه السلام فرمود:


باز گشت از خطا و توبه و خوددارى از گناه

 .
عمر گفت

:
اباالحسن ! فرزندت را ادب نما تا با سلاطين كه فرمانروايان روى زمين اند، كارى نداشته باشند.


حضرت على عليه السلام فرمود:


من گنهكاران را بر گناهشان و كسانى را كه بيم لغزش و نابودى شان دارم ، ادب مى كنم و ليكن كسى كه پدرش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شيوه و منش او ادب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است ، ادبى بهتر از آن نيست تا به آن رو كند. اى فرزند خطاب ! ايشان را خشنود نما.


عمر بيرون آمد و در راه ، عثمان و عبدالرحمن بن عوف او را ديدند و عبدالرحمن از نتيجه كار پرسيد و عمر گفت

 :
آيا قدرت استدلال و بحث با على و فرزندان چون شيرش براى كسى مى تواند باشد؟!


عثمان گفت

 :
فرزند خطاب ! ايشان فرزندان پرمايه عبد مناف اند و ديگران بى مايه

.
عمر را اين سخن ناخوش آمد و گفت

:
ديگر اين سخنان فخرآميز را از روى حماقت تكرار مكن

.
به دنبال اين جريان ، عثمان خشمگين شد و جامه او را گرفته و پرتابش كرد و گفت :


گويا آنچه را گفتم ، قبول ندارى ؟!


پس عبدالرحمن آندو را از هم جدا كرد و مردم پراكنده شدند.

 

 

احتجاج طبرسى 1/292. به نقل از کتاب قصه های امام حسین علیه السلام گردآورنده محمدحسین مهرآیین

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:8  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 


بعد از اينكه امام على عليه السلام فاطمه زهراء عليها السلام را غسل و كفن نمود، فرزندان بزرگوارش را صدا زد و فرمود:


فلموا تزودو امن امكم فهذا الفراق و اللقاء فى الجنه

 
بياييد از مادرتان توشعه سعادت مهيا كنيد؛اين لحظه جدايى و ديدار در بهشت خواهد بود.


در اينحال امام حسين عليه السلام و امام حسن عليه السلام با شيون و زارى ، مادر را به آغوش گرفته و اظهار داشتند:


اى مادر! به جدمان ، محمد مصطفى ، سلام ما را برسان و بگو كه ما در دنيا يتيم شديم

 
در اينحال امام على عليه السلام فرمود:


به يقين خداوند متعال را گواه مى گيرم كه زهراء عليها السلام با شوق و نال دستش را دراز كرد و ايشان را به آغوش گرفت و ناگهان هاتفى ندا زد: اى ابا الحسن ! آندو را از آغوش زهراء عليها السلام بردار؛ سوگند به خداوند، ايشان فرشتگان آسمان ها را به گريه آوردند.

 

بحار الانوار 43/179. به نقل از کتاب قصه های امام حسین علیه السلام گردآورنده محمدحسین مهرآیین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:8  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 


روزى امام حسين عليه السلام و امام حسن عليه السلام مردى را ديدند كه اشتباه وضوء مى گرفت ؛ از اينرو شروع به كشمكش ظاهرى نموده و هر يك به ديگرى گفت : تو وضو را به نيكى انجام نمى دهى

.
بدينگونه توجه پيرمرد را به خود جلب نموده و گفتند:


اى پيرمرد! هر يك از ما وضو مى گيريم و تو داورى كن

.<