تبليغاتX
امام حسین علیه السلام
زندگی نامه، حکایات، احادیث و روایات، کربلا، یاران، پیام های نهضت حسینی، عزاداری، شعر

 

 

 

بر حرب گاه چو ره آن کاروان فتاد

   شور نشور واهمه را در گمان فتاد

 

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

  بر زخم های کاری تیر و کمان فتاد

 

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

                                                        بر پیکر شریف امام زمان فتاد

 

بی اختیار نعره هذا حسین از او

سر زد چنان که آتش او در جهان فتاد

 

 

                پس با زبان پر گله آن بضعه ی رسول

                 رو در مدینه کرد که : یا ایها الرسول

 

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

 

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

    زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

 

این خشک لب فتاده و ممنوع از فرات

   کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

 

این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه

    خرگاه از این جهان زده بیرون حسین توست

 

 

               پس روی در بقیع و به زهرا خطاب کرد

                   مرغ هوا و ماهی دریا کباب کرد

 

کای مونس شکسته دلان، حال ما ببین

ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

 

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

       در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

 

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر

 سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین

 

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

    غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:21  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 

 

اگر صبح قیامت را شبی است ، آن شب است امشب

طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب

 

برادر جان یکی سر بر کن از خواب و تماشا کن

که زینب بی تو چون در ذکر یا رب یا رب است امشب

 

جهان پر انقلاب و من غریب ، این دشت پر وحشت

تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشب

 

سرت مهمان خولی و تنت با ساربان همدم

مرا با هر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب

 

صبا از من به زهرا( س) گو بیا ، شام غریبان بین

که گریان دیده ی دشمن به حال زینب است امشب

 

 

و محتشم کاشانی درین باب سروده:

 

کای بانوی بهشت بیا حال ما ببین

ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین

 

بنگر به حال زار جوانان هاشمی

مردانشان شهید و زنان در عزا ببین

 

منتهی الامال

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:19  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 
 

باغ این عمر به طوفان ثمر نزدیک است

لحظه حمله گرگان به جگر نزدیک است

 

سالها وصل تو را خواستم ، اما دیدم

هر دعایی که نکردم به اثر نزدیک است

 

کوه صبر دلم ، اوصاف قیامت دارد

یعنی آن دم که خمیدست کمر ، نزدیک است

 

گفته ای یاد تو باشم ، به نماز شب خود

بی تو افسانه شبی که به سحر نزدیک است

 

آه از لحظه دوری ، که فراق من و توست

آنقدر نیست که گویم چه قدر نزدیک است

 

کم به آرامش این خیمه مرا دعوت کن

قتله گاه تو به این خیمه مگر نزدیک است

 

بوسه مرگ هر چند تورا خواهد کشت

بوسه خنجر و شمشیر مگر نزدیک است

 

نیزه و تیغ به دستان کسی که دور است

سنگ و شمشیر ولی در کف هر نزدیک است

 

قدم آهسته از این خیمه به بیرون بردار

جاده لغزنده شده است ، به خطر نزدیک است

 

چشم بد دور ، به تن پیرهن کهنه چرا؟

حمله شمر بر این سینه مگر نزدیک است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:22  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 

حتی اگه رهام کنی از دل رهات نمی کنم

می دونم که باید بری اما جدات نمی کنم

 

گفتم که با رفتن تو تنها می شم تو این قفس

گفتی مگه فکر می کنی وصل به خدات نمی کنم

 

سرم رو پایین میندازم می گی نگام نمی کنی

جای تو تو قلب منه چطور نگات نمی کنم

 

فقط نمی خوام ببینی اشکو توی عمق چشام

غصه های بی کسی مو غرق چشات نمی کنم

 

تمام لحظه های من فدای با تو بودنه

حالا می خوای که من بگم: جان رو فدات نمی کنم!

 

ازم می خوای تا بمونم ازم می خوای دعات کنم

هرگز نمی یاد لحظه ای که من دعات نمی کنم

 

حالا دیگه باید بری با این که طاقت ندارم

چون تو می خوای باشه قبول بلند صدات نمی کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:21  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  |