تبليغاتX
امام حسین علیه السلام
زندگی نامه، حکایات، احادیث و روایات، کربلا، یاران، پیام های نهضت حسینی، عزاداری، شعر

 

همه می دانند دختران سه ساله را به بابایشان عشقی وصف ناشدنی ست

اما من می گویم تو از همه شان عاشق تر بودی سه ساله ی حسین...

آخر جد پدر تو بود که همه را آموخت؛ کودکان را میازارید، اکرامشان کنید، غرق محبتشان نمایید...

آخر بابای تو دوست داشتنی ترین بابای دنیا بود، پیامبر خودش اباعبدالله خواندش...

 به خدا تو از همه عاشق تر بودی چون معشوق تو از همه عاشق تر بود

 

***

 

تو یک اخم به چهره ندیده بودی، چه برسد به سیلی!

خیمه ها را آتش زدند، هاج و واج نمان ، این ها شبیه بابای تو نیستند، فرار کن

وقتی تو را زدند، بابا را صدا نزن، عمع جگرش آتش می گیرد ازین همه تنهایی ات.

 

***

 

اینجا خرابه ی شام است، دختران را دیدی در آغوش باباهاشان، دلت هوای بابا کرده؟ هیچ کس جای بابا را نمی گیرد؟ رقیه جان بابا را صدا نزن، به خدا این ها یتیم نوازی نمی دانند...

 

***

 

عضو کوچک کاروان حسینی- سر بابا در بغل- سفیر بابا شده ای ؟

به فدای دل کوچک بی تابت! چشمانت را بستی تا چشم ها را باز کنی ...

مظلومیت بابا و رذالت دشمنانش را تا همیشه فریاد می زند این سکوتت

دیگر تمام شد، آغوش بابا چه خوب است!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 7:52  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

ابن زیاد فرمان داد سر مبارک امام علیه السلام را در تمامی کوچه های کوفه بگردانند و در میان قبایل طوف دهند.

 

از زید بن ارقم روایت شده : وقتی که آن سر مقدس را عبور می دادند، من در غرفه ی خود بودم، آن سر را به نیزه کرده بودند چون مقابل من رسید شنیدم که این آیه را تلاوت می نمود:

 

« ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا »

 

سوگند به خدا موی بر اندامم راست شد و ندا در دادم: یابن رسول الله ! امر سر مقدس تو والله از قصه کهف و رقیم عجیب تر است.

به نقل از منتهی الامال

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:24  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 

در منتهی الامال آمده:

 

شیخ مفید فرمود: پس ابن زیاد از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر برآمد و گفت: حمد و سپاس خداوندی که ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد امیرالمومنین یزید بن معاویه ( علیهما العنة) و گروه او را و کشت دروغگو ( نعوذ بالله) پسر دروغگو و اتباع او را.

 

در این وقت عبدالله بن عفیف ازدی که از بزرگان شیعیان امیرالمومنین علیه السلام و از زهاد و عباد اعظم بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم راستش در صفین نابینا شده بود و پیوسته ملازمت مسجد اعظم می نمود و اوقات را به صوم و صلاة به سر می برد، چون این کلمات را شنید، بانگ بر او زد که : ای دشمن خدا! دروغگو تو هستی و پدر تو زیاد بن ابیه و یزید که تو را امارت داده و پدر توست . ای پسر مرجانه! اولاد پیغمبر را می کشی و بر فراز منبر – مقام صدیقین – می نشینی و این سخنان را می گویی؟

 

ابن زیاد غضبناک شد ، فریاد زد که : این مرد را بگیرید و نزد من آرید، ملازمان ابن زیاد برخاستند و او را گرفتند. عبدالله طایفه ازد را ندا داد که مرا دریابید. هفتصد نفر از طایفه ازد جمع شدند و ابن عفیف را از دست ملازمان ابن زیاد گرفتند.

 

ابن زیاد را چون نیروی مبارزات ایشان نبود ، صبر کرد تا شب شد آن گاه فرمان داد تا عبدالله را از خانه بیرون کشیدند و گردن زدند و جسدش را در سبخه ( زمین شوره زار ضمن اینکه بعضی به جای سبجه، مسجد ذکر کرده اند)  به دار آویختند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:23  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

 


راوى گويد: پس ار ورود اهل بيت عليه السّلام ، ابن زياد بد بنياد در قصردار الاماره نشست و صلاى عام در داد كه در آن مجلس عموم اهل كوفه حاضر گردند حكم نمود كه سر مطهر امام حسين عليه السّلام را در پيش روى آن لعين نهادند و زنان و دختران اهل بيت حضرت امام عليه السّلام و كودكان آن جناب در مجلس آن شقاوت ماب حاضر گرديدند؛ پس عليا مكرمه حضرت زينب خاتون عليه السّلام به قسمى كه او را نشناسند و ملتفت حال او نگردند نشست

 

ابن زياد شقى از حال آن مخدره سؤ ال كرد، ( در برخی منابع آمده چون حضرت زینب وارد مجلس شد مانند اسران رفتار ننمود سلام نکرد و اعتنایی به ابن زیاد نکرد ابن زیاد پرسید: من هذه المتکبرة؟ این زن متکبر کیست؟ ) حضرت زینب به او جوابی نداد اصلا به او محل نگذاشت.

 

 به او گفتند: اين عليا مكرمه زينب خاتون دختر امير المومنين عليه السّلام است ابن زياد لعين متوجه آن جناب شد و با جسارت اين كلمات را گفت : حمد خدا را كه شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت.

 

حضرت  زينب سلام الله علیها  در جواب فرمود:

 

« اِنَّما يَفْتَضِحُ الْفاسِقُ وَ يَكْذِبُ الْفاجِرُ، وَ هُوَ غَيْرُنا. »رسوايى براى فاسقان است و دروغگويى درشان فاجران است و چنین کسی از ما نیست.

 

 باز ابن زياد گفت : ديدى خدا با برادرت و اهل بيت تو چه كرد!

 

زينب كبرى فرمود:

 

« ما رَاءَيْتُ الا جَميلا، هولاءَ قَوْمُ كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتَلَ، فَبَرَزُوا الى مَضاجِعِهِمْ، وَ سَيَجْمَعُ اللّهُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ، فَتَحاجُّ وَ تُخاصَمُ فَانْظُرْ لِمَنِ الْفَلَجُ يَوْمَئِذٍ، هَبَلَتْكَ اءُمُّكَ يَابْنَ مَرْجانَةَ.  »

 

من بجز زیبایی نديدم ، شهداى كربلا گروهى بودند (از بندگان خاص خدا) خدا عزوجل شهادت را براى ايشان مقدر فرموده بود و آنها به سوى آرامگاه ابدى خود شتافتند و به زودى خداى تعالى بين تو و آنها جمع نمايد و به حسابرسى پردازد و آنان عليه تو حجت اودند و با تو دشمنى نمايند؛ پسنظر نما كه در روز رستاخيز رستگارى و پيروزى از آن كيست ؟ اى ابن مرجانه ! مادرت به عزايت نشيند.


راوى گويد: با شنيدن اين گفتار از دختر حيدركرار، ابن زياد بدكردار در خشم شد چون مار، چنانكه مى نمود كه تصميم به قتل آن مخدره دارد پس ‍ عمرو بن حريث به آن ملعون ، گفت :
اى ابن زياد! اين زن است و طائفه زنان را بر سخنانشان مواخذه نمى كنند.


بازا ابن زياد شقى بى حيا، گفت:  كه به تحقيق كه خدا سينه مرا شفا داد با كشتن حسين و سركشان اهل بيتش.

 

 زينب كبرى عليه السّلام فرمود:

 

« لَعَمْرى لَقَدْ قَتَلْتَ كَهْلى ، وَ قَطَعْتَ فَرْعى وَ اجْتزثَثْتَ اءَصْلى فَإ ن كانَ هذا شِفاؤُكَ فَقَدِ اشْتَفَيْتَ  »

 

به جان خودم سوگند! تو سرور و مولاى مرا كشتى و شاخ ‌هاى درخت خاندان مرا برديد و ريشه زندگى مرا قطع كردى ، پس اگر اينها مايه شفاى درد تو است ، اكنون شفا يافته اى !؟


ابن زياد پليد گفت : اين زن قافيه گوست ، به جان خود سوگند كه پدر او هم شاعر و قافيه ساز بود.


زينب كبرى عليه السّلام فرمود: « يَابْنَ زِيادٍ ما لِلْمَراءَةِ وَ السَّجاعَةِ.  »اى ابن زياد! زنان را با قافيه سازى و شعرپردازى چه كار است !

 


سپس ابن زياد متوجه به جانب امام زين العابدين عليه السّلام گرديد و گفت : اين كيست ؟ گفتند: اين على بن الحسين است .
ابن زياد گفت : مگر خدا على بن الحسين را نكشت ؟
امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: مرا برادرى بود نامش على بن الحسين كه به دست مردم در كربلا كشته شد.

ابن زياد گفت : چنين نيست بلكه به دست خدا كشته شد.
آن حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: ((الله يتوفى ))؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مى گيرد.
ابن زياد گفت : آيا تو را جرات بر جواب من است ، اين مرد را ببريد و گردنشرا بزنيد.
زينب خاتون عليه السّلام فرمود: اى پسر زياد! از ما احدى را زنده نذاشتى ، اگر مى خواهى او را بكشى پس مرا هم به قتل برسان !
حضرت سيد الساجدين عليه السّلام به عمه مكرمه خود، فرمود: اى عمه ! لحظه اى آرام باش تا با اين لعين سخن گويم.

 

 سپس متوجه ابن زياد شد و فرمود: « اءبِالْقَتْلِ تُهَدَّدنى يا ابْنَ زِيادٍ اءما عَلِمْتَ اءَنَّ الْقَتْلَ لِنا عادَةُ وَ كَرامَتُتنا الشَّهادَةُ. »  اى پسر زياد! همانا مرا به كشتن مى ترسانى ، آيا نمى دانى كشته شدن براى ما عادت است و كرامت ما در شهادت است ؟


آنگاه ابن زياد بد بنياد حكم خود كه سيد سجاد عليه السّلام و ساير اهل بيت امام عباد را در خانه اى كه جنب مسجد اعظم كوفه بود، وارد نمودند زينب خاتون عليه السّلام فرمود: هيچ كس از زنان كوفه به نزد ما نمى آمد مگر ام ولد و كنيزكان ؛ زيرا ايشان هم مانند ما به بلاى اسيرى مبتلا شده بودند.

 

متن عربی این مطالب از لهوف را می توانید در ادامه مطلب مشاهده کنید:

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:43  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  | 

در لهوف آمده رواى گويد: عمر سعد لعين پس از قتل فرزندم خاتم النبيين ، سر مطهر امام شهيد را در همان روز عاشورا به همراه خولى بن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم ازدى - لعنهما الله - به نزد عبيدالله بن زياد بد نهاد، روانه داشت و نيز حكم داد كه سرهاى انور ساير شهداء - رضوان الله عليهم اجمعين - چه از اصحاب و ياران و چه از اهل بيت و جان نثاران آن حضرت را پاك و پاكيزه نمودند و آنان را با شمر بن ذى الجوشن پليد و قيس بن اشعث با سرهاى مطهر به سوى كوفه رفتند.

 

 عمر سعد خود نيز روز عاشورا و روز يازدهم را تا هنگام زوال در زمين كربلا اقامت نمود و بعد از زوال ، آن اهل بيت غم آمال و آن كسانى را كه از طوفان ستم آن اشقيا در سرزمين محنت و بلا، باقى مانده بودند از عيالات حسين عليه السّلام را بر روى پلاسهاى بى هودج شتران، سوار نمودند زنان آل عصمت و طهارت را كه امانتهاى انبياء بودند مانند اسيران ترك و روم با شدت مصيبت و كثرت غم و غصه ، به اسيرى مى بردند.

 

شاعر عرب اين مصيبت عظمى را به رشته نظم در آورده :

 

((يصلى على المبعوث من ...))؛ اين قضيه بسيار شگفت آور است كه مردم بر پيغمبر مبعوث كه از آل هشام است ، تحيت و درود بر روح پاكش ‍ مى فرستند و از طرف ديگر، فرزندان و خاندان او را به قتل مى رسانند!!

آيا آن امتى كه امام حسين عليه السّلام را به ظلم و ستم به شهادت رساندند، مى توانند در روز قيامت از جد بزرگوارش اميد شفاعت داشته باشند!؟

 

روايت است كه سرهاى مطهر اصحاب امام حسين عليه السّلام هفتاد و هشت سر نورانى بودند قبيله هاى اعراب براى تقرب جستن به ابن زياد پست فطرت و يزيد حرام زاده بد طينت ، در ميان خود قسمت نمودند به اين نحو كه طايفه ((كنده )) سيزده سر مطهر را برداشتند و رئيس ايشان قيس بن اشعث پليد بود قبيله ((هوازن )) دوازده سر مؤ من ممتحن را گرفتند به سركردگى شمر بن ذى الجوشن - لعنه الله - و گروه تميم هفده سر عنبر شميم را برداشتند و بنى اسد شانزده سر از آن بندگان خداى احد، را بردند و قبيله مذحج هفت سر و باقى مردم پرشر سيزده سر انور را قسمت نمودند و با خود به كوفه آوردند.

 

 

ابن سعد لعين ، اسيران آل رسول صلى الله عليه و آله را برداشت و قبه همراه خود به كوفه رسانيد .

 

و چون اهل بيت نزديك كوفه رسيدند، مردم براى تماشاى اسيران به اطراف شهر آمدند در اين هنگام زنى از زنان كوفه بر پشت بام آمد و فرياد زد: ((من اى الاسارى انتن ؟)) شما اسيران از كدام قبيله و خاندانيد؟ اسيران گفتند: ((نحن اسارى آل محمد))! ما اسيران از آل محمد هستيم !

 

در اين موقع آن زن از پشت بام پائين آمد و چندين قطعه لباس و چارقد و مقنعه به خدمت آنها آورد و تقديمشان نمود آنان آن لباس و پوشاكها را پذيرفتند و آنها را حجاب و پرده خويش نمودند.

 

راوى گويد: امام سجاد عليه السّلام هم همراه زنان اهل بيت ، اسير اشقياء لئام ، بود، در حاليكه مرض او را ضعيف و ناتوان ساخته بود و حسن مثنى فرزند امام حسن عليه السّلام نيز با زنان اسير بود و او شرط مواسات در خدمت عموى بزگوار و امام عالى قدر خود به جاى آورده و صبر بسيار بر ضربت شمشير و زخم نيزه نموده بود و در اثر زخمهاى بسيار كه بر بدن شريفش رسيده بود، ضعيف و ناتوان گرديد.

 

مصنف كتاب ((مصابيح )) روايت كرده كه حسن مثنى فرزند امام حسن عليه السّلام در آن روز بلا، هفده نفر از گروه اشقيا را به جهنم فرستاد و هيجده زخم بر بدن شريفش وارد آمد و در آن حال ، دايى او اسماء بن خارجه او را از ميان معركه برداشت و به سوى كوفه آورد و زخمهاى بدنش ‍ را معالجه و مداوا نمود تا بهبود يافت و او را روانه مدينه ساخت .

 

همچنين در ميان اسيران ، زيد و عمرو، فرزندان امام حسن عليه السّلام بودند.

 

 هنگامى كه اهل كوفه اهل بيت را ديدند، شروع به گريه و زارى نمودند امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: ((اتنوحون و تبكون ...)) اى اهل كوفه ! در اينجا اجتماع نموده ايد و بر حال ما گريه مى كنيد؟ و چه كسى عزيزان ما را به قتل رسانيده ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:8  توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه  |