چهل روزي بغضي گلويش فشرد
چهل روز بي غصه آبي نخورد
چهل روز او در جهادي مدام
علمداري كربلا را نمود
چهل روز او بي حسين! واي نه
حسين تو هرگز در آنجا نمرد(1)
چهل روز با خطبه هايت، خدا
حرارت به دلهاي مومن سپرد(2)
------------
1- و كشتگان راه خدا را هرگز مرده نپنداريد آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند.
2- اشاره به حديث نبوي: اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام حَرارَةً فى قُلُوبِ الْمُؤ منينَ لا تَبْرَدُ اَبَداً.
همچنين بخوانيد: شعر و نثر ادبي و مطالب ديگر درمورد اربعين ، شعری در زبان حال حضرت زینب در اربعین حسینی ، اربعین حسین، چه عدد سنگینی ، درسى كه اربعين به ما مىدهد
خوش كرده بود دشمن تو دل به يك سراب
برد آبروي او ، خُطَب دخت بوتراب (1)
سردرگمند مردم ازين عمق جور و غم
يك اربعين گذشت كه صافي شد اين شراب
يك اربعين گذشت و جهاد مداومش
رسوا نمود دشمن و انداختش نقاب
يك اربعين داغ تو بر دل، ولي ، نديد
از دشمنان، كسي به رخش نقش اضطراب
يك اربعين صبر و متانت صلابتش
يك اربعين نماز شب دائم الحجاب
يك اربعين گذشت ولي قامتش خميد
ديگر نپرس حسين! چه شد دختر رباب؟
يك اربعين گذشت و مزار حسين(ع) و او
افكند به خاك،خود،ز شترها چه با شتاب:
حالا سلام يا ولي الله حبيب او (1)
سوغات او براي تو اين اشك هاي ناب
-----------------------
1- خطبه هاي دختر ابوتراب يعني دختر حضرت علي عليه السلام زينب كبري
2- اولين فراز از زيارت اربعين: السلام عليك يا ولي الله و حبيبه
همچنين بخوانيد: شعر و نثر ادبي و مطالب ديگر درمورد اربعين ، شعری در زبان حال حضرت زینب در اربعین حسینی ، اربعین حسین، چه عدد سنگینی ، درسى كه اربعين به ما مىدهد
اگرچه در سفر شام رنج و صدمه کشيدم
هزار شکر شها ماندم و مزار تو ديدم
چگونه شرح دهم نازنين برادر زينب
تو خود گواه منی کاندرين سفر چه کشيدم
به زير نيزه و شمشير و سنگ و خنجر و پيکان
چو يافتم بدنت مرگ خويشتن طلبيدم
شب و خرابه و آه يتيم و غربت و ظلمت
چنان نمود که دل از حيات خويش بريدم
ازان زمان که تو گفتی ز تشنگی جگرم سوخت
من آب سرد و گوارا بدون غم نچشيدم
گمان مدار که ديگر زياد زنده بمانم
گواه قامت خمگشته است و موی سپيدم.
چه عدد سنگینی!
چهل روز گذشت...
چهل روز بی حسین گذشت...
چهل روز بی حسین بر تو چه گذشت؟
در این چهل روز چه ها که ندیدی؟
از آن دم که دست، زیر پاره های تن حسین فاطمه بردی و خدایت را تمنا کردی؛ این قلیل بپذیرد، چه ها که ندیدی
آتش، سیلی، تازیانه، اشک کودکان، سرهای برنیزه، شتران بی جحاز، شادی کوفیان، هلهله ی شامیان، زکات به ال پیامبر، دندان و چوب خیزران...
برای برادر بگو چه بر سرت می آمد وقتی موهای سپید سه ساله را شانه می زدی، بگو چه امانتی در خرابه های شام به خاک سپرده شد، بگو مثل کوه استوار ماندی، بگو شبهه ها را جواب دادی، تاریکی ها را روشن کردی،
چهل شب برادر شهید را در نماز شب دعا کردی.
چه برادری که او امام رحمت بود ، برای هدایت و مهر آمده بود، وای بر کوفیان
چهل شب و روز بی حسین گذشت و تو یکباره داغ رسول خدا و فاطمه زهرا و علی مرتضی و حسن مجتبی همه را با همدیگر دوباره بر جگر دیدی و چهل روز با بزرگترین داغ ها سپری کردی...
السلام علی القلب الصبور
چه گونه « سرت سلامت » بگویم، ای آنکه سر مصباح الهدی را بر نیزه دیده ای؟
اما ای عالمه ی بی معلم! تو شاگرد زهرایی، خدا تو را زینت علی نام نهاده، هر دو روی سکه را می بینی، وه چه زیباست سربلندی در چنین امتحانی! وه چه زیباست خشنودی خدا! وه چه زیباست کرامت شهادت در راه خدا، وه چه زیباست اسارت برای خدا، وه چه زیباست کوه غم بر دل داشتن و نماز شب با عشق خواندن،
اما دوری از حسین سخت است، در دنیا ماندن بی حسین سخت است و تو زیاد بعد از حسین نماندی
بغض چهل روزه را رها کن زینب! دشمن را افشا کرده ای، دیگر اشک تو شادش نمی کند، رسواترش می کند، رها کن بغض خود را ،
آجرک الله فی المصیبة امامک، فی الهجر الحسین
حسین تو بهترین و باوفاترین اصحاب و خویشاوندان خود را شهید دید، اسارت حرمش را پیش بینی کرد، نماز ظهر عاشورایش را اقامه کرد، غریب و تنها با سپاهی عظیم جنگید لب تشنه شهید شد سرش بر نیزه رفت و بدنش لگدکوب اسبان گردید، تا حجت برهمه تمام شود ، تا منکر، همیشه تن لرزان بگردد، تادین جدش پابرجا بماند .
عباس، ماه هاشمی، علمدار حسین، امان نامه را رد کرد، سقای تشنه لب شد دو دستش را داد، عمود آهنین بر فرق سرش آمد، تیر بر چشمانش نشست ، سرش بر نیزه شد تا درس مامومی باشد برای همه در پیشگاه امامشان در همه ی اعصار
شش ماهه را گلو بریده شد تا نهایت شقاوت دشمن ولایت برساند ...
حالا نوبت انجام رسالت توست:
کربلا در کربلا نماند زینب ...
زینت علی کاروان سالاری کن ،خطبه بخوان و افشاگری کن، پیام شهیدان را برسان و دین خدا را یاری کن. طاغوتیان را رسوا نما. اشکار کن آنچه را آرزوی محو و نابودیش را داشتند. حیای زینبی را نشانشان ده ، صلابت علی را به یادشان آور ...
کربلا در کربلا نماند زینب علی ... زینت علی ... دختر علی ...
استاد فاطمی نیا در برنامه مردم ایران سلام در تاریخ 3 / 11 / 86 در جواب این سوال اینگونه پاسخ دادند:
در کتاب زینب کبری از شیخ جعفر نقدی – که کتابی بسیار نفیس و با ارزش است – این گونه آمده که:
عبدالله بن جعفر در آن زمان نابینا شده و خانه نشین گشته بود و به همین دلیل در مدینه ماند و در کربلا حضور نداشت. اما همسر و دو فرزند خود را همراه امام فرستاده بود.
( عبدالله بن جعفر مرد بزرگ و باشرافتی بوده و عده ای معتقدند خود حضرت امیر ایشان را به دامادی انتخاب کرده اند)
از بزرگواری این اقا چنین گفته می شود که دائم در اضطراب بود تا اینکه خبر شهادت امام حسین علیه السلام را برای او آوردند و همچنین خبر شهادت دو پسرش عون و محمد
عبدالله بن جعفر غلامی داشته که این دو پسر را او بزرگ کرده بود و بسیار دوستشان داشت وقتی خبر شهادت دو پسر رسید آن غلام جمله ای در ناشکری بر زبان آورد. عبدالله بن جعفر بگونه ای ناراحت شد که او را زد و گفت:
والله اگر شرایطش را داشتم از حسین جدا نمی شدم.
والله تنها چیزی که داغ و مصیبت فرزندانم را کم می کند این است که آن دو در رکاب حسین علیه السلام به شهادت رسیدند.
با اندکی تغییر و تخلیص
استاد فاطمی نیا در برنامه مردم ایران سلام در تاریخ 3 / 11 / 86 در جواب این سوال اینگونه پاسخ دادند:
در جواب این سوال احتمالات گوناکون مطرح شده و اضطراب زیاد است
یک احتمال ضعیف این است که می گویند در مدینه قحطی شده بود و ایشان به این دلیل مدینه را ترک کردند
یک احتمال دیگر که بعضی علمای شیعه و سنی مذهب گفته اند این است که حضرت زینب به دلیل خطبه های زیادی که در مدینه داشتند ، باعث شده حکومت احساس خطر کند و ایشان در حقیقت تبعید شده اند به شام
اما علتش کامل روشن نشده ولی روشن است که قطعا ایشان در مدینه از دنیا نرفته و آنجا دفن نشده اند
من این گونه تا به حال برایم روشن شده که مزار ایشان همان مزار مشهور در شام است که مردم زیارت می کنند
اما ممکن است بعدا مدارکی کشف شود که ما را هم قانع کند این گونه نیست.
اما عده ای می گویند احتمالا خانمی که در مصر دفن شده هم خانم جلیله ای بوده است . مرحوم سید محسن امین می نویسد: آن خانم جلیله ای که در مصر دفن شده ایشان هم نامشان زینب بوده و گویا نام پدر ایشان هم علی بوده است و این تشابه اسمی باعث شک عده ای شده است.
با اندکی تغییر و تخلیص
بشير بن حذلم اسدى مى گويد: در آن روز به سوى زينب دختر امير المومنين عليه السّلام متوجه شدم ، به خدا سوگند! در عين حال كه سخنورى توانا و بى نظيرى بود، حيا و متانت سراپاى او را فرا گرفته بود و گويا سخنان گهربار على عليه السّلام از زبان رساى او فرو مى ريخت و او على وار سخن مى راند به مردم اشاره نمود سكوت را مراعات نمايند در اين هنگام نفسها در سينه ها حبس گشت و زنگهاى شتران از صدا افتاد پس زينب كبرى عليه السّلام شروع به سخنرانى نمود:
((الحمدالله ....)) اما بعد، اى مردم كوفه ! اى اهل خدعه و غدر! آيا براى گرفتارى ما گريه مى كنيد؛ پس اشك چشمانتان خشك مباد!
و ناله هايتان فرو منشيناد! جز اين نيست كه مثل شما مردم مثل آن زن است كه رشته خود را بعد از آنكه محكم تابيده شده باشد تاب آن را باز گرداند شما ايمان خود را مايه دغلى و مكر و خيانت در ميان خود مى گيريد؛ ايا در شما صفتى هست الا به خود بستن بى حقيقت و لاف و گزاف زدن و به جز الايش به آنچه موجب عيب و عار است و مگر سينه ها مملو از كينه و زبان چاپلوسى مانند كنيزكان و چشمك زدن مانند كفار و دشمنان دين . يا گياهى را مانيد كه در منجلابها مى رويد كه قابل خوردن نيست يا به نقره اى مانيد كه گور مرده را به آن آرايش دهند.
آگاه باشيد كه بد كارى بوده آنچه را كه نفس هاىشما براى شما پيش فرستاد كه موجب سخط الهى بود و شما در عذاب آخرت ، جاويدان و مخلد خواهيد بود.
ايا گريه و ناله مى نماييد، بلى به خدا كه گريه بسيار و خنده كم بايد بكنيد؛ زيرا به حقيقت كه به ننگ و عار روزگار آلوده شديد كه اين پليد را به هيچ آبى نتوان شست ؛ لوث گناه كشتن سليل خاتم نبوت و سيد شباب اهل جنت را چگونه توان شست ؟! كشتن همان كسى كه در اختيار نمودن امور، او پناه شما بود و در هنگام نزول بلا، فرياد رس شما و در مقام حجت با خصم ، رهنماى شما و در آموختن سنت رسول الله صل الله عليه و اله را، بزرگ شما بود.
آگاه باشيد كه بد گناهى بود كه به جا آورديد، هلاكت و دروى از رحمت الهى بر شما باد و به تحقيق كه به نوميدى كشيد كوشش شما و زيانكار شد دستهاى شما و خسارت و ضرر گرديد اين معامله شما؛ به غضب خداى عزوجل برگشتيد و زود شد بر شما داغ ذلت و مسكنت ؛
واى بر شما باد، اى اهل كوفه !
آيا مى دانيد كدام جگر رسول خدا صلى الله عليه و آله را پاره پاره نموديد و چه بانوان محترمه ، معززه چو در گوهر را آشكار ساختيد كدام خون رسول خدا را ريختيد و كدام حرم او را ضايع ساختيد؟
به تحقيق كه كارى قبيح و داهيه اى ناخوش به جا آورديد كه موجب سرزنش است و ظلمى به اندازه و مقدار زمين و آسمان نموديد.
آيا شما را شگفت مى آيد كه اگر آسمان خون بر سرتان باريده است و البته عذاب روز باز پسين خوار كننده تر است و در آن روز شما را ياورى نخواهد بود؛
پس به واسطه آنكه خدايتان مهلت داد سبك نشويد و از حد خويش خارج نگرديد؛ زيرا عجله در انتقام ، خداى را به شتاب نمى آورد و او با بى تاب نمى كند كه ببر خلاف حكمت كارى كند و نمى ترسد كه خونخواهى كردن از دست او برود.
به درستى كه پروردگار به انتظار بر سر راه است (تا داد مظلوم از ظالم ستاند).
راوى گويد: به خدا سوگند! مردم كوفه را در آن روز ديدم همه حران ، دستها بر دهان گرفته و گريه مى كردند.
پير مردى را ديدم در پهلويم ايستاده چنان گريه مى كرد كه ريشش از اشك چشمانش تر شده بود و همى گفت : پدر و مادرم به فداى شما باد؛ پيران شما از بهترين پيران عالمند و جوانان شما بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان و نسل شما بهترين نسلهاست و اين نسل خوار و مغلوب ناكسان نمى گردد.
متن عربی این مطلب را در ادامه مطلب بخوانید.