تبليغاتX
امام حسین علیه السلام

 

 

 

 

 

طرماح را می شناسی؟

او شیفته ی امام بود از شوق رسیدن به امام حسین در پوست خود نمی گنجید به امام هم رسید اما...

 

طبرى (تاريخ طبرى ، ج 7، ص 304.) مى گويد:

 

 چهار تن به نام عمروبن خالد، سعد، مجمع و نافع بن هلال به همراهى طرماح بن عدى از كوفه حركت كرده بودند كه در منزل ((عذيب الهجانات )) با حسين بن على عليهما السلام مواجه گرديدند و در ضمن گفتگو با آن حضرت عرضه داشتند: يابن رسول اللّه ! ((طرماح )) در طول راه اين اشعار را زياد تكرار مى كرد و به جاى ((هدى )) براى شتران آنها را مى خواند:

 

((شترمن !از زجر و فشارم ناراحت نباش و پيش از صبح وهرچه زودترمراحركت بده .

بهترين سوارت را بهترين مسافرت را، تا به مردى برسانى كه آقايى و كرامت در سرشت و نژاد اوست .

آقاست و آزاد مرد است و داراى سعه صدر كه خداوند او را براى انجام بهترين امور به اينجا رسانده است .خدايش تا آخر دنيا نگهدارش باد))

 

چون اشعار طرماح كه حاكى از اشتياق فراوان او به درك حضور امام عليه السلام بود در حضور آن حضرت خوانده شد، امام عليه السلام در پاسخ آنان چنين فرمود:

 

((اما وَاللّه اِنِّى لاَرْجُو اَنْ يَكُونَ خَيْراً ...؛)) به خدا سوگند! اميدوارم اراده و خواست خدا درباره ما خير باشد خواه كشته شويم يا پيروز گرديم )).

 

آنگاه امام عليه السلام از اين مسافران عقيده و طرز تفكر مردم كوفه را سؤ ال نمود، عرضه داشتند يابن رسول اللّه ! امّا بزرگان و سران قبايل كوفه به عالى ترين و سنگين ترين رشوه از سوى ابن زياد نايل گرديده اند و اما افراد ديگر، قلبشان با شما و شمشيرشان بر عليه شماست . سپس جريان كشته شدن قيس بن مسهر صيداوى (پيك امام ) را به آن حضرت اطلاع دادند. امام با شنيدن اين خبر تاءسف بار، اين آيه را خواند :

((فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهْ ...؛)) گروهى از مؤ منان به پيمان خود (شهادت در راه خدا) وفا نمودند و گروه ديگر در انتظار، به سر مى برند و عهد و پيمان خويش را تغيير نداده اند)). آنگاه امام عليه السلام چنين دعا نمود:((اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا ولَهُمُ الْجَنَّة ...؛)) خدايا! بهشت را براى ما و آنان قرار بده و ما و آنان را در پايگاه رحمتت به مرغوبترين ثوابهاى ذخيره شده ات نايل بگردان )).

 

سپس ((طرماح )) سخن آغاز نمود و چنين گفت :

 

يابن رسول اللّه ! من به هنگام خروج از كوفه در كنار اين شهر، گروه زيادى را ديدم كه اجتماع كرده بودند چون انگيزه اين اجتماع را سؤ ال كردم گفتند: اين مردم براى مقابله با حسين بن على و جنگ با او آماده مى شوند، يابن رسول اللّه ! تو رابه خدا سوگند كه از اين سفر برگرد؛ زيرا من مطمئن نيستم حتى يك نفر از مردم كوفه به كمك و يارى شما بشتابد و اگر تنها اين گروه را كه من ديدم در جنگ با تو شركت كنند، در شكست تو كافى است در صورتى كه هر روز و هرساعت كه مى گذرد بر نيروى انسانى و تسليحات جنگى آنان افزوده مى شود.

 

طرماح ، چنين پيشنهاد كرد: يابن رسول اللّه ! من فكر مى كنم كه شما و من نيز در ركاب شما به سوى ((احبا)) كه منطقه سكونت قبيله ما ((طى )) و دامنه كوههاى سربه فلك كشيده است حركت كنيم ؛ زيرا اين منطقه آنچنان از امنيت برخوردار و از تعرض دشمن به دور است كه در طول تاريخ ، قبيله ما در مقابل سلاطين ((عسان )) و همه سفيد و سياه مقاومت نموده و به جهت وضع جغرافيايى ويژه اى كه دارد هيچ دشمنى به اين نقطه دست نيافته است ؛ گذشته از موقعيت جغرافيايى ، اگر شما ده روز در اين نقطه توقف كنيد، تمام افراد قبيله ((طى ))، سواره و با پاى پياده به يارى شما خواهند شتافت و من خودم تعهد مى كنم كه بيست هزار نفر شمشير به دست و شجاع از قبيله ام را به يارى تو برانگيزم كه در پيشاپيش شما با دشمن بجنگند تا هدف و برنامه شما روشن گردد.

 

امام در پاسخ و پيشنهاد طرماح فرمود: خدا به تو و به افراد قبيله ات جزاى خير بدهد.

 

سپس چنين فرمود:((اِنَّ بَيْنَنا وَبَيْنَ الْقَوْمِ عَهْداً وَمِيثاقاً ...؛)) در ميان ما و مردم كوفه عهد و پيمانى بسته شده است و در اثر اين پيمان امكان برگشت براى ما نيست تا ببينم عاقبت كار به كجا بينجامد)).

 

چون طرماح تصميم قاطع امام را ديد، اجازه خواست تا از حضور آن حضرت مرخص شود و آذوقه اى كه براى فرزندانش تهيه كرده است در كوفه به آنان برساند و هرچه سريعتر براى يارى امام به او، لاحق گردد. امام نيز به او اجازه داد.

 

طرماح با عجله به خانواده اش سر زد و در مراجعت قبل از رسيدن به كربلا از شهادت امام عليه السلام و يارانش مطلع گرديد.

 

........................................................................

 

طرماح نرو

حالا که به حسین رسیدی رهایش نکن

طرماح نرو

تو دیگر حسین را نمیبینی

...

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:15 توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه |

 

عبيداللّه بن حر را می شناسی؟

 

عبيداللّه بن حر از هواداران عثمان بود و پس از كشته شدن وى به نزد معاويه رفت و در جنگ صفين در صف لشكريان او با على - عليه السلام مى جنگيد. در تاريخ از غارتگريها و راهزنيهاى عبيداللّه مطالب فراوان نقل گرديده است (به تاريخ طبرى ، ج 7، ص 168 و جمهره ابن حزم ، ص 385 مراجعه شود)

 

اما ... حسین از هدایت او هم ناامید نبود او را به خود رها نکرد که حسین به حقیقت مصباح الهدی است اما چه سود که او خود نخواست نجات یابد نخواست هدایت شود

 

امام با او ملاقات کرد اما او ...

 

خود عبيداللّه جريان اين ملاقات را چنين توصيف مى كند كه : چون چشمم به آن حضرت افتاد، ديدم من در دوران عمرم زيباتر و چشم پر كن تر از او نديده ام ولى در عين حال به هيچكس مانند او دلم نسوخته است و هيچگاه نمى توانم آن منظره را فراموش كنم كه وقتى آن حضرت حركت مى كرد چند كودك نيز دور او را گرفته بودند.

((ابن حر)) مى گويد: چون به قيافه امام تماشا كردم ، ديدم رنگ محاسنش شديدا مشكى است پرسيدم كه رنگ طبيعى است يا از خضاب استفاده كرده ايد؟ امام پاسخ داد اى ابن حر! پيرى من زودرس بود. و از اين گفتار امام فهميدم كه رنگ خضاب است .

به هرحال ، پس از تعارفات و سخنان معمولى كه در ميان عبيداللّه و آن حضرت رد و بدل شد امام خطاب به وى چنين فرمود:

((يَا ابْنَ الْحُرِّ اِنَّ اَهْلَ مِصْرِكُمْ؛)) پسر حر! مردم شهر شما (كوفه ) به من نامه نوشته اند كه همه آنان بر نصرت و يارى من اتحاد نموده و پيمان بسته اند و از من درخواست كرده اند كه به شهرشان بيايم ولى حقيقت امر برخلاف آن است كه آنان به من نگاشته اند و تو در دوران عمرت گناهان زيادى را مرتكب شده و خطاهاى فراوانى از تو سرزده است آيا مى خواهى توبه كنى و از آن خطاها و گناهها پاك گردى ؟)).

عبيداللّه گفت : مثلاً چگونه توبه كنم ؟

 امام فرمود:((تَنْصُرُ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ وتُقاتِلُ مَعَهُ؛)) فرزند دختر پيامبرت را يارى كرده و در ركاب وى با دشمنان او بجنگى )).

عبيداللّه گفت : به خدا سوگند! من مى دانم كه هركس از فرمان تو پيروى كند، به سعادت و خوشبختى ابدى نايل شده است ولى من احتمال نمى دهم كه يارى من به حال تو سودى داشته باشد؛ زيرا در كوفه كسى را نديدم كه مصمم به يارى و پشتيبانى شما باشد و به خدا سوگندت مى دهم كه از اين امر معافم بدارى ؛ زيرا من از مرگ سخت گريزانم ولى اينك اسب معروف خود ((ملحقه )) را به حضورت تقديم مى كنم اسبى كه تا حال به وسيله آن دشمنى را تعقيب نكرده ام جز اينكه به اورسيده ام و هيچ دشمنى با داشتن اين اسب مرا تعقيب ننموده است مگر اينكه از چنگال او نجات يافته ام .

امام عليه السلام در پاسخ وى چنين فرمود:

((اَمَّا اِذا رَغِبْتَ بِنَفْسِكَ عَنّا ...؛)) حال كه در راه ما از نثار جان امتناع مى ورزى ما نيز نه به تو نياز داريم و نه به اسب تو زيرا من از افراد گمراه براى خود نيرو نمى گيرم )).

آنگاه امام اين جمله را نيز اضافه نمود:

((همان گونه كه تو بر من نصيحت نمودى من نيز نصيحتى به تو مى كنم كه تا مى توانى خود را به جاى دوردستى برسان تا صداى استغاثه ما را نشنوى و جنگ ما را نبينى ؛ زيرا به خدا سوگند! اگر صداى استغاثه ما به گوش كسى برسد و به يارى ما نشتابد خدا او را در آتش جهنم قرار خواهد داد)).

 

عبيداللّه از اين سخنان پندآميز امام پند نگرفت و به سپاه وى نپيوست ولى تا آخر عمر از اين جريان اظهار ندامت و پشيمانى مى نمود و براى از دست دادن چنين سعادتى ابراز تاءسف و تاءثر مى كرد.

 

 

 

.....................................

چرا نفهمیدی حسین کشتی نجات است تو خواستی غرق بمانی چون از مرگ سخت گریزانی!

 

ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:14 توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه |

جاماندگان

 

قسمت اول

 

 

عمروبن قيس را می شناسی؟

 

او به امام پیوست در کربلا حضور یافت اما ...

 

 

در منزل ((بنى مقاتل)) بود كه عمروبن قيس مشرقى به همراه پسرعمويش به حضور حسين بن عليهمالسلام شرفياب گرديد

 

.آن حضرت پرسيد: آيا براى نصرت و يارى من آمده ايد؟

 

عرضه داشتند نه ؛ زيرا از طرفى ما داراى فرزندان زيادى هستيم و از سوى ديگر مال التجاره مردم در نزد ماست و نمى دانيم سرنوشت شما به كجا خواهد انجاميد و صلاح نيست كه مال مردم در دست ما تلف و ضايع گردد.

 

در اينجا امام عليه السلام خطاب به آن دو چنين فرمود:((اِنْطَلِقا فَلا تَسْمَعا لى واعِيَةً)) ...؛ از اين منطقه دور باشيد تا صداى استغاثه من به گوش شما نرسد و اثرى از من نبينيد؛ زيرا هركس صداى استغاثه ما را بشنود يا اثرى از ما ببيند ولى به استغاثه ما جواب مثبت ندهد و به فرياد ما نرسد خداوند او را با ذلت تمام در جهنم سرنگون خواهد نمود)).

 

((عمروبن قيس )) پس از اعتذار مجدّدا تحت تاءثير موعظه و سخنان حسين بن على عليهما السلام قرار گرفت و با شنيدن ((اِنْطَلِقا فَلا تَسْمَعا لى واعِيَةً)) از پسر عمويش ((مالك بن نضر ارحبى )) مفارقت كرد و به ياران امام عليه السلام پيوست امّا با آن حضرت شرط نمود كه من تا آنجا از تو دفاع خواهم كرد كه دفاع من به حال شما مفيد و در سرنوشت پيروزى شما مؤ ثر باشد و در غير اين صورت در مفارقت و جدائى از شما آزاد خواهم بود، امام هم اين بيعت مشروط را از وى پذيرفت و ((عمروبن قيس )) در آخرين ساعات زندگى امام عليه السلام و به هنگامى كه صداى استغاثه آن حضرت را مى شنيد و ياران باوفايش يكى پس از ديگرى به خاك و خون مى غلتيدند بر اسب تندرو خويش سوار شده و فرار را برقرار ترجيح داد و در چنين شرايطى امام عليه السلام را ترك نمود و درست در دقايقى كه مى رفت به صفوف شهيدان لاحق شود، اين فيض عظيم و اين سعادت بزرگ و خوشبختى ابدى را از دست داد.

 

طبرى مشروح اين ملاقات (که خلاص اش را می خوانید) و جريان مفارقت او را از زبان خودش نقل نموده است و خلاصه اش اين است : من در روز عاشورا چون متوجّه شدم كه لشكريان كوفه بر پى كردن اسبهاى ياران حسين بن على عليهما السلام همّت گماشته اند اسب خود را در زير يكى از خيمه هاى خالى بستم و پياده به دشمن تاختم و دو نفر از آنان را به هلاكت رسانده و دست سوّمى را قطع نمودم : حسين بن على عليهما السلام مكرّر مى فرمود: ((الا تشل لايقطع اللّه يدك جزاك اللّه ...؛)) دستت درد نكند خدا از خاندان پيامبر جزاى خيرت دهد)).

((عمروبن قيس )) اضافه مى كند: وقتى ديدم همه ياران حسين بن على بجز سويد بن عمرو و بشر حضرمى به شهادت رسيدند به خدمت آن حضرت آمده و عرضه داشتم : يابن رسول اللّه ! مى دانى كه در ميان من و شما شرطى بود، حضرت فرمود راست مى گويى ولى چگونه مى توانى از اين معركه جان سالم ببرى ؟ اگر توانايى آن را دارى در رفتن آزادى .

عمروبن قيس مى گويد: امام چون اذن مرخّصى داد و بيعت را از من برداشت اسب خود را از درون خيمه بيرون كشيدم و سوار شدم و تازيانه بر آن زدم و از گوشه اى صفوف دشمن را باز كرده به حركت سريع خود ادامه دادم ولى پانزده نفر از افراد دشمن مرا تعقيب كردند در نزديكى ((شفيه )) كه روستايى است در كنار فرات به من نزديك شدند چون برگشتم سه تن از آنان مرا شناختند و به ياران خود گفتند تا از تعقيب من منصرف شدند و بدين گونه از مرگ حتمى نجات يافتم.

 

.......................................

 

تو از مرگ حتمی نجات یافتی؟ تو به مرگ حتمی گرفتار شدی تو زندگی جاوید را از دست دادی.

 

 

توضیح در مورد این شخص را در ادامه مطلب بخوانید

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:10 توسط یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه |