در مصباح کفعمی آمده که سکینه خاتون گفت: وقتی پدرم کشته شد ، آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم، حالت بیهوشی به من دست داد در آن حال شنیدم که پدرم می فرمود:
شیعتی ما ان شربتم عذب ماء فاذکرونی
او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی
( شیعیان من هرگاه آب گوارایی نوشیدید مرا یاد کنید
هرگاه از غریبی یا شهیدی شنیدید برای من گریه کنید)
پس اهل بیت را از قتلگاه دور کردند ، ایشان را بر شتران برهنه( همان طور که قبلا گفتیم) سوار کرده به جانب کوفه روان ساختند.